رضا زیبایی هم رفت…

مسجد شلوغ بود. جایی برای نشستن نداشتم تا اینکه چند نفری بلند شدند و رفتند و دم در به پدر رضا تسلیت گفتند. نشستم. از دو سه شب پیش که خبر را شنیده بودم گیج بودم و دلگیر. عکس رضا را که همیشه در حال خندیدن بود آوردند و روبرویم گذاشتند. چشمم که به صورت مهربان و خندان رضا افتاد بغض امانم نداد و به هق هق افتادم.

دیر وقت بود که به خانه رسیده بودم. پدرم پکر بود و فکر می‌کرد من خبر دارم. می‌خواست برود بیرون. آن وقت شب کجا؟ گفت می‌روم به آقای زیبایی تسلیت بگویم! چرا؟ پسرش تصادف کرده و به رحمت خدا رفته. کدام پسرش؟ یک پسر بیشتر نداشت! رضا.

رضا زیبایی هم به رحمت خدا رفت.

رضا زیبایی یکی از بچه‌های مخلص مسجد و یکی از بچه‌های مهربان و با معرفت محله. چند شب پیش تصادف سختی کرد و ضربه مغزی شد و به رحمت خدا رفت. هر چند که هنوز باور نمی‌کنم… اما دلم برای دختر 11ماهه‌اش زهرا خانم و پدر و مادرش و همسرش می‌سوزد.

هرچند هنوز باور نمی‌کنم. اما خدایا تو اورا با حضرت امام (ره) محشور کن…

پشيمانم…

متنفرم از قضاوت. دوست ندارم بگويم دستگاه قضايي مان سالم نيست اما بعضي از قضات خون آدمرا به جوش مي آورند تا آنجا كه…

و حيف و صد حيف كه اين شريح هاي قاضي كم نيستند.

و حالا كار به جايي  رسيده كه پشيمان شدم از اينكه روزي آرزوي قضاوت داشتم.

پشيمانم

________

توضيح: يادگار زيارت مشهد!

درد دلی با…

بعد از سال‌ها پیکر علی هاشمی پیدا شد…

ولی راستش را بگویم دل دل می‌کردم که شهید نشده باشد و یک روز بالاخره بازگردد. وقتی خبر پیدا شدن پیکر مطهرش را شنیدم اول ناراحت شدم اما بعد خوشحال. با خود هرچه کلنجار رفتم دیدم حساب‌ها درست از آب درنمی‌آید اگر او شهید نشده بود.

هر چند که باید بنویسم و آنقدر بنویسم که از نفس بیافتم اما الان که این سطور را می‌نگارم عازم مشهدم. امام رئوف(ع) که تمام من به فدایش باز هم مرا دعوت کرده است و نمی‌دانم چه بگویم…

انشاالله از سفر که بازگشتم یا شاید هم اگر توفیقی شد در جوار حرم مطهرش درد دلی با او خواهم داشت درد دلی با اسطوره‌ای بنام علی هاشمی.

در ستایش بومی بودن

قبل‌التحریر:

تلوری به دلم ننشست…

یکی از همسایگانمان دکتر احمد سواری که شناخت زیادی هم از او ندارم بدجوری خرابم کرده است! شناخت من از دکتر سواری در حد ندیدن او و شنیدن اوصاف اوست و حرف برای گفتن از او بسیار است…

اما به اندکی بسنده می‌کنم. که دکترای علوم دریایی یا چیزی در این رابطه است و او که استاد پروازی دانشگاهای بسیاری در کشور است شخصیت عجیبی دارد و یا شاید در نگاه من و ما عجیب می‌آید از بس خلاف عادت دیده‌ایم. خانه‌ای دارد در کانادا و گاهی از اوقات به آنجا می‌رود اما به ایران باز می‌گردد و در همین کمپلو ساکن است… فرزندانش را نه به مدرسه‌ی غیرانتفاعی فرستاده و نه به دانشگاه آزاد! یکی از فرزندانش متولد انگلیس است و بعد از تحصیل در آنجا باز به ایران آمده و باز هم اهواز! دیگری از فرزندانش کارشناسی ارشد کاندا درس خوانده و به ایران آمده با این بهانه! که از زندگی در غیر از ایران خوششان نمی‌آید!!

ماندن دکتر سواری در ایران و عجیبتر در اهواز که برایش امکان زندگی و کار هم در خارج از ایران فراهم است و هم در غیر از اهواز برایم عجیب است و عجیبتر از عجیب این است که چرا مثل خیلی‌های دیگر که وقتی به دوران! می‌رسند می‌روند و در مناطق هم‌دوران!! خود، همان کیانپارس خودمان!!! ساکن می‌شوند ساکن نمی‌شود.

شاید هم من خیلی بی خودی هیجان زده می‌شوم! خب اشکالی ندارد… بالاخره کم ندیده‌ایم کسانی را که برای اثبات خود و گفتن ما هم هستیم!! کیانپارس نشین شده‌اند و یا به تهران رفته‌اند و تعویض روغنی باز کرده‌اند!!! و فرموده‌اند که نمی‌شود در اهواز زندگی کرد کار ما گیر تهران است!!! و تهران گیر ما!!!!!!!!!

بگذریم. شاید چرند می‌گویم. بگذریم… دکتر سواری که نه تهران نشین شده است و نه کیانپارس نشین.

بعدالتحریر:

العاقل یکفیه الاشاره

ــــــــــــــــــــــــــــــــبخوانید در این زمینه‌ــــــــــــــــــــــــــــــــ

نفس کشیدن در هوای شرجی و خوردن آب کارون

خوشحالم

روز 5شنبه فهمیدم هنوز نور عدالت‌خواهی در وجودم خاموش نشده است و برای همین خدا را هزاران بار شکر می‌کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدالتحریر:

بحث کوتاهی با استاد حقوق کار داشت‌م ماحصل آن صحبت‌ها و حرف‌ها نتیجه‌ای شد که در وجودم شعله کشید. البته هاشمی رفسنجانی هم در این میان بی نقش نیست!

نیویورک

او می مکد طراوت گل ها و بوته های افریقا را
او می مکد تمام شهد گلهای آسیا را
شهری که مثل لانه ی زنبور انگبین
تا آسمان کشیده
و شهد آن دلار
یک روز
در هرم آفتاب کدامین تموز
موم تو آب خواهد گردید
ای روسپی عجوز ؟

محمد رضا شفیعی کدکنی

عکس‌ها و عکاسی‌ها

مدت‌ها است که دیگر عکاسی آماتوری را هم کنار گذاشته‌ام… البته این خیلی به اراده‌ام نبوده، که دوربین پاور شاتی که با آن مشق عکاسی می‌کردم در راه باز ماند و تنهایم گذاشت. حالا به عکاسی لحظه‌ها رو آورده‌ام و خیلی دنبال سوژه نمی‌روم. اگر سوژه‌ای خودش لطف و مرحمت کرد و خودی نشان داد و من حس‌ش را داشت‌م و حوصله‌ام شد در قاب دوربین تلفن همراه‌م ثبت می‌شود و الا…

چند شب پیش در نگارخانه ایرانی عضو شودم و تصمیم گرفت‌م عکس‌هایی را که گرفته‌ام و شاید خواهم گرفت آنجا بگذارم تا شاید…

عکس‌هایم

فروردین 89

البته انسان باید شاکر باشد و انشاالله که ما هم شاکریم. خدایا تو را برای همه چیز شکر می‌کنیم. اما فروردین برای ما ماه خوش‌آیندی نبود و شاید هم البته ما اشتباه می‌کنیم.

البته فکر می‌کنم از بهمن‌ماه اتفاقی افتاده است و ماهی و شاید دو هفته‌ای بر من نباید بگذرد بدون خبر درگذشت دوست یا آشنایی…

حدود هشتم و نهم فروردین پدر خانم دایی ام بدرود حیاط گفت. پدر مصطفی مستور…

و امروز خبر درگذشت پدر شوهر عمه‌ام را شنیدم… این هر دو آخرین پدربزرگ‌های اقوام‌مان بودند. خدایشان بیامرزد. آمین.

شبی از شب‌ها

شبی از شب‌ها تو مرا گفتی شب باش. من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود، شب شب گشتم که تو فانوس نظرگاه شب من باشی…

بهانه: دیدن بهروز رضوی و خوانش شعری از او در دوقدم مانده به صبح و یادی از صدای او در ابتدای میعاد شبانه در افکار و خاطراتم

3 – درباره کارگردانی فیلم

درباره کارگردانی نوشته‌ی دیوید ممت و ترجمه‌ی احمد دامود. کتاب کم حجمی و ساده ای بود اما فوق‌العاده هیجان انگیز و پرشور. بجز کارگردانی فیلم نحوه‌ی کارگردانی نمایشی را و زبان هنر نمایش را می‌آموزد. کسی که این کتاب را خوانده باشد بیشتر متوجه می‌شود که چرا فیلم‌هایی نظیر اخراجی‌ها نه فیلم است و نه سینما. البته به درک فیلم هم کمک می‌کند اما موضوعش درک فیلم نیست. از مجموعه کتابهای منبع کارشناسی ارشد کارگردانی نمایش است. بیشتر از آنچه که توصور می‌کردم اثر گذار بود و لذت بخش.

« ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.