مسجد شلوغ بود. جایی برای نشستن نداشتم تا اینکه چند نفری بلند شدند و رفتند و دم در به پدر رضا تسلیت گفتند. نشستم. از دو سه شب پیش که خبر را شنیده بودم گیج بودم و دلگیر. عکس رضا را که همیشه در حال خندیدن بود آوردند و روبرویم گذاشتند. چشمم که به صورت مهربان و خندان رضا افتاد بغض امانم نداد و به هق هق افتادم.
دیر وقت بود که به خانه رسیده بودم. پدرم پکر بود و فکر میکرد من خبر دارم. میخواست برود بیرون. آن وقت شب کجا؟ گفت میروم به آقای زیبایی تسلیت بگویم! چرا؟ پسرش تصادف کرده و به رحمت خدا رفته. کدام پسرش؟ یک پسر بیشتر نداشت! رضا.
رضا زیبایی هم به رحمت خدا رفت.
رضا زیبایی یکی از بچههای مخلص مسجد و یکی از بچههای مهربان و با معرفت محله. چند شب پیش تصادف سختی کرد و ضربه مغزی شد و به رحمت خدا رفت. هر چند که هنوز باور نمیکنم… اما دلم برای دختر 11ماههاش زهرا خانم و پدر و مادرش و همسرش میسوزد.
هرچند هنوز باور نمیکنم. اما خدایا تو اورا با حضرت امام (ره) محشور کن…