بیا که باز مرا بی قرار خواهی کرد

خسته شده ام. از این بغضی که آستانه حنجره ایستاده و گلو را چاک داده است. و اشک هایی که نگاه م را تار می کند. از ندبه هایی که سنگینی گناه مهارشان کرده و مجال پروازشان نمی دهد. از خودم که بی تو این همه زنده مانده ام. از عهدی که نبسته می شکنم و باز هر روز صبحِ بعد از نماز حیا را خورده با تو عهد می بند و در محضرت عجل عجل عجل می کنم.
مرا ببخش. اما تنهایم مگذار. یا ایها العزیز. تو بیا که طاقت م دیگر طاق این همه خستگی و اشک و ناله را ندارد.
همه می گویند، نه همه نمی گویند، اما خیلی همه گفته اند که این زاری ها ست که تو را می آزارد. چه می دانند که این ضجه و زاری آرامش قبل از طوفان برای بی قراری لحظه ی آمدن تو ست.
بیا که باز مرا بی قرار خواهی کرد
به یک اشاره زمین را بهار خواهی کرد

خانواده تیبو

تا قبل از ماه رمضان جلد اول رمان خانواده ی تیبو را می خواندم. در 50 صفحه ی پایانی بودم که به ماه مبارک رسیدیم. و از قضا جاهای حساس! و چیز تر رمان بود. به برکت ماه مبارک انگیزه ی ادامه دادن ش را از دست دادم. بعد ماه مبارک هم رغبت خواندن ش را نداشت م. تا این که امروز کمی سُک سُک!! کردم. ولی گرما و جذابیت اولیه اش را هنوز پیدا نکرده.

امروز هیچ!

امروز هیچ. نه که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد یا حرفی نباشد برای نوشتن. نه. اما رمق نوشتن و حوصله اش نیست. با اینکه امشب ساعت به حالت قبل بازگشت و یک ساعت به عقب رفت و فرصتی شده بود ولی باز هم نشد. نمی دانم چرا. بدجوری دمق شدم.

تا خدا چه خواهد

دیروز نت قطع بود. یعنی ADSL خانه. خنده ام گرفته بود از اصرارم برای نوشتن هر روزه و سنگ افتادن های گاه به گاه. ولی تقریبا چاره ی خاصی نداشت م.
دیشب هم که عید اعلام شد و خیلی ها غافلگیر شدند. بعضی ها هم که معیار گذاشته بودند، می گفتند هنوز عربسات عید اعلام نکرده است چطور می شود این جا عید بشود!!؟
ماه رمضان رفت و ما مانده ایم و… خدا.
دیشب شعر های شاملو را می خواندم و کلی نفرین کردم بر شخصی که این چنین مهارت یافته در شعر و این همه خباثت ورزیده در روح ش. راست ش را بگویم: خیلی دل م برای ش سوخت.
خدا عاقبت خودم را بخیر کند و البته همه را. (برای اینکه خودخواهی نشده باشد :D )
ولی حالا که ماه رمضان تمام شد، 50 صفحه ی آخر جلد 1 خانواده ی تیبو را می خواهم تمام کنم. اگر بشود!
تا خدا چه خواهد و چه پیش آید.

آقا درست ش کرد!

اگر مشکلی پیش بیاید آقا درست ش می کند. از این بابت خیال تان راحت باشد.
در آن موضوع هم؟ نه! مشکلی نیست. اگر هم اتفاقی بیاید خیال م راحت است حضرت آقا تدبیری را می چینند که مشکلی پیش نیاید.
نه مطمئن باشید که آقا اجازه نمی دهند. خودشان درست ش می کنند.
اصلا مسئله ای نیست. خاطر جمع باشید. آقا همه چیز را درست می کند.
و…
خلاصه اینکه…
چند شب پیش مهمان یکی از دوستان بودیم که یکی از نمایندگان مجلس سخنران بعد از افطار بود. تقریبا چنین مضمونی را از سخنان ش برداشت کردم. هرجا که می گفتیم مشکلی پیش می آید و باید چه کنیم؟ یا اینکه چرا مجلس این قدر منفعل بوده است، می گفت نه خیال تان راحت. آقا درست ش می کند.
و من مانده بودم که تاکی قرار است آقا همه ی مسائل را حل بکند و دوستان در مجلس و دولت و قوه ی قضائیه گند بزنند؟
یکی از بچه ها به شوخی گفت: خب همه ی کارها را که قرار است آقا درست کند، پس بلند شده برویم!
در این چند سالی که در فضای هنر چرخ زده ام، بعضی وقت ها آنقدر از تنهایی به عجز آمده ام و احساس غربت خواسته است تکه پاره ام کند که به سرم می زد پشت پا بزنم به خیلی چیزهایی که نتیجه ی سختی های بیشماری بوده است.
شاید نتوانسته باشم قله ی قافی را فتح کنم اما همیشه در این برزخ سرگردان بوده ام که چقدر وظیفه ام است و چقدر نتیجه ای که سابقا گرفته بودم و تصور کرده بودم وظیفه ی اصلی ام جنگ در جبهه ی هنر است درست است…
اما وقتی حضرت آقا امسال به صراحتی عیان و آشکار تر از همیشه و هرساله لزوم و ضرورت جنگ در جبهه هنر را بیان داشته و تا حدودی حتی به فرماندهی این جنگ هم مبادرت ورزیدند، قوت قلب و حتی سردی هایی که این روزهای اخیر به دلائلی بر اراده ام نشسته بود رخت بست و من هم دیدم که باز این آقا بود که همه ی مشکلات را حل کرد. و باز هم آقا درست ش کرد.

از بس که «دانش» جو پرورند!

می خواست انصراف بدهد. رشته ی دیگری قبول شده بود و همین امروز و فردا را فرصت داشت. آنها! هم که فهمیده بودند وقت ش ضیق است همگی! دست به کار شده و بدون فوت وقت کارش را انجام می دادن. حتی همانها!یی که سالی به دوازده ما دریغ از لحظه ای که زیارت شان بکنیم. البته دوستان در این مورد معتقدند که این از بی توفیقی ماست. و ما هم معترفیم که هرچه هست از همین توفیق و این ها ست. اما آنها! خودمی دانند که چه می کنند.
الا ای حال پله ها را از دانشکده ی کشاورزی گرفته تا حقوق و ساختمان اداری و شهید باهنر و… تا !!! شمرد و شمرد و مُرد. می گفتند شعور ندارد که بلد نیست Game Over شود. ما هم معتریف که شعور نیست.
همین امروز و فردا را فرصت داشت که دیگر شده بود همین امروز را فقط. نامه را که باید به نظام وظیفه می داد اشتباه کوچکی رخ داده بود و تاریخ را یکسال کمتر زده بودند. و اتفاق خاصی نمی افتاد الا به اینکه از تحصیل محروم می شد. و باید می رفت خدمت مقدس. با هر بهانه ای که بود فرصت خواست و سراغ صادر کننده ی نامه رفت و گفت شما تاریخ را زده اید 87 در صورتی که این درخواست در دیروز صادر شده و باید به تاریخ امسال باشد. پرسید مگر امروز چه سالی است!؟ گفت خب 88. بعد همان مسئول دوباره پرسید این را کی درخواست دادی؟ گفت دیروز. پرسید خب دیروز چه سالی بوده است!!!؟ نمی توانست جلو خنده اش را بگیرد گفت: معلوم است دیگر 88! قبول نمی کرد.
فکر می کرد می خواهند سرش کلاه بگذارند و از درس و مشق فرار کنند. از بس که آنها! علاقه مند درس و تحصیل دانشجویان اند!!!!
به هر بدبختی ای که بود انصراف داد و به نظام وظیفه رفت و مجوز گرفت و در لحظات آخر ثبت نام کرد.
به آزادی رسید. از نوع اسلامی و دانشگاهی اش. هرچند تازگی نداشت.

نفس راحت

اکنون تمام مقالات و نوشته هایی را که در وبلاگ پنچرگیری انقلاب داشت م به اینجا منتقل کردم. اضافه بر آنکه خود آن وبلاگ را هم حذف کرده و دیگر از آن بابت خیال م راحت شد.
انشاالله که فردا فرصتی دست دهد و خاطرات خوش این دو سه روز و پائین و بالا رفتن هایم در دانشگاه را بنویس م.
اگر عمری باقی بود.

استدلالات مشایی!!!

اسفندیار رحیم مشایی در سایت ش نوشته بود «پس نتیجه این می‌شود که اتفاقا هماهنگ‌ترین و شایسته‌ترین و همفکر‌ترین معاون اول برای آقای رئیس‌جمهور، مشایی است و طرفداران آقای احمدی‌نژاد از سر دلسوزی برای اسلام و اصولگرایی نیست که با انتصاب مشایی مخالفت می‌‌کنند، چون آنان احمدی‌نژاد را با همین فکر و مواضع برای مسئولیت بالاتر از معاون اولی،‌ یعنی خود ریاست‌جمهوری شایسته می‌دانند، بلکه از سر حسادت به مشایی است یا سهم‌خواهی و یا نیات دیگری که بعدها معلوم خواهد شد. «
اگر از این بگذریم که نحوه ی استدلال هایی که به این نتیجه ی مضحک ختم شده بود از خود آن نتیجه کوکانه تر سفاهت آمیز تر می نمود، اما از چند نکته ی مهم و کلیدی نمی شود گذشت.
.١اسفندیار رحیم مشایی از روی نادانی یا تعمد مغرضانه! یا هرچه که بوده نشان داده است که قدرت مدیرتی و سعه ی صدر لازم در پست هایی را که صاحبان آن در معرض توجه اند را ندارد. و به ساده ترین شکل ممکن خطا می کند و مصرانه بر خطای خود پافشاری می نماید تا جایی که کارد به استخوان می رسد و بعد یا با استدلالی کودکانه -مانند استدلالاتی که در آن یادداشت کذایی بود- قصد در رفع رجوع دارد یا آبروی خود و دیگران را می برد.
.٢در ماجرای ادعاهای سراسر اشتباه و لجوجانه در رابطه ی دوستی با همه حتا مردم اسرائیل کار به جایی کشید که مقام معظم رهبری (دام ظله علی رئوس المسلمین) در تریبون نماز جمعه به او و رئیس جمهور و دیگران تذکر دادند. اما جناب مشایی بجای اینکه از این ماجرا شرم داشته باشد که برای یک اشتباه شخصی خود که با یک عذرخواهی از پیشگاه ملت به خوبی می شد همه چیز را به پایان رساند نائب حضرت حجت(عج) را دخیل در ماجرا و درگیری های کودکانه ی تبلیغی و تخریبی کرده است و بعد از آن به آن افتخار هم می کند!!!!!
.٣نکته ی جالب توجه تر در مورد مشایی استدلال هایی است که برای اثبات خود اورده است و متمسک شدن ش به دکتر احمدی نژاد است. و برای اینکه نشان دهد این انتصاب انتخاب مردم بوده است تاییدات دکتر احمدی نژاد را در ارتباط با خود نقل کرده. البته نیاز به گفتن ندارد که طرفداران رئیس جمهور مردمی جناب آقای احمدی نژاد با علم به اشکالات ایشان به او رای دادند و جناب آقای مشایی هم خوب است بداند که طرفداران رئیس جمهور بزرگترین اشکال دولت احمدی نژاد و چرخ ناکوک این گردونه را جنابعالی می دانند. بر عکس ادعایی که ایشان در سایت خود آورده و خود را نقطه ی پرگار دولت نهم و -خدای نخواسته دولت دهم- می داند.
آقای احمدی نژاد هم البته این لکه ی ننگ را در تعلل اطاعت فرمان ولی اش همیشه بر پیشانی خواهد داشت، که ای کاش این چنین نمی شد.

بعدالتحریر:
دکتر احمدی نژاد هرچقدر هم برای مان عزیز باشد که هست و انشاالله خواهد بود اما در درجه ی اول این عزت را از حرکت ش در راه ولایت دارد و دوم او نتیجه ی اعتقادات مردم و است و از خود چیزی ندارد که خدای ناکرده و زبان م لال بخواهد به آن غره شود. و باز هم مثل همیشه برای ش دعای عاقبت بخیری می کنیم. حسبی الله و نعم الوکیل

رئیس‌جمهوری از جنس نخست‌وزیری

مهندس میرحسین موسوی را شخصی متدین و متعهد و در وضع پیچیده‌ی کشور دولت ایشان را موفق می‌دانم.
امام خمینی(ره)
میرحسین موسوی که در کارنامه‌ی خود نخست‌وزیری دوران جنگ، و بعد از آن سمت مشاور – در حد ارشد – دول کارگزاران و اصلاح‌طلبان را دارد، در دهمین دوره‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری با نحوه‌ی ورودی عجیب و عملکردی حتا متناقض و با شعارهایی متضاد وارد عرصه‌ی مبارزه‌ی انتخاباتی شد.
دوستان و طرفداران میرحسین سابقه‌ی درخشان! او در دوران جنگ تحمیلی را و تاییدات امام راحل(اعلی‌الله مقامه) در دیانت و صداقت او را بولد کرده و فریاد می‌زنند. مهندس موسوی اما در این دوره‌ی کوتاه حضور مجدد کارهای عجیب‌تری نسبت به دروه‌ی غیبت کبرایشان داشته‌اند. رفتار و اعمال و گفتاری که حتا اگر آن پیشینه و سابقه‌ی به اصطلاح درخشان هم نبود هر آدم منصف و عاقلی را با چالش‌های عدیده‌ای مواجه می‌ساخت چه رسد به کسانی که می‌خواهند به گذشته‌ی ایشان اعتماد کرده و عنان آینده را به‌دست ایشان بسپارند.
مهندس میرحسین در یکی از شایع‌ترین و مورد اعتمادترین اظهارنظرهای خود در آستانه‌ی ورود به عرصه‌ی انتخابات اعلام داشت: «گشت ارشاد را جمع می کنم.» سخنی که فارغ از تعارض آن با دیدگاه‌های ایشان در دوران نخست‌وزیری، همان دورانی که حضرت امام(ره) عملکرد دولت او را تایید کرده بود، این سخن از کسی که سابقه‌ی فعالیت در سطوح بالای مدیریت اجرایی کشور را دارد شنیده شده، جامه‌ی عمل پوشیدن به این شعار اما چقدر امکان پذیر است؟
طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رئیس‌جمهور موظف به اجرای قانون است. و برابر سوگندی که رئیس‌جمهور در برابر ملت و مجلس و شورای نگهبان و رئیس قوه قضا پس از تصدی پست ریاست‌جمهوری یاد می‌کند موظف به عمل به قانون اساسی و قوانین عادی است. و همان‌طور که از نام قوه‌ی مجریه برمی‌آید وظیفه‌ی عمل به قانون به‌عهده‌ی اوست. و مطابق اصل تفکیک قوا قوه‌ی مقننه حق وضع قانون را ندارد.
طرح امنیت اجتماعی و گشت ارشاد از مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی است و در حکم قانون. لذا رئیس‌جمهور تنها موظف به اجرای آن است.
لذا این سخن جناب میرحسین که گفته است به جمع‌آوری گشت ارشاد مبادرت خواهد ورزید از دو حالت خارج نیست. حالت اول و خوش‌بینانه‌اش آن است که از اختیارات و محدوده‌ی عملیاتی رئیس‌جمهور اطلاع ندارد و با تصور این‌که رئیس‌جمهور می‌تواند قانونی را یک‌طرفه و شخصا ملغی اعلام کند چنین وعده‌ای را به ملت ایران داده است. (هرچند که رئیس‌جمهور حتا به صورت دوطرفه! هم قدرت چنین کاری را ندارد.) در این‌صورت چه اتفاقی خواهد افتاد؟
وقتی مهندس رئیس‌جمهور شد تازه متوجه می‌شود که امکان حذف قانون توسط او وجود ندارد و تنها راه قانون گذاری برای او تقدیم لایحه به مجلس است و از آنجا که او پیش از انتخابات وعده‌ی جمع کردن گشت ارشاد را به ملت داده است در پی تدارک لایحه‌ای می‌گردد که بتواند طرح امنیت اجتماعی را ملغی کند. متوجه می‌شود اجرای این مصوبه برعهده‌ی نیروی انتظامی است که رئیس‌جمهور پیش از او ابلاغ این مصوبه را انجام داده است و هیچ‌گونه را عطف به ماسبقی برای او متصور نیست. و ناچار متوسل به ارائه‌ی لایحه‌ای به مجلس می‌شود. به این مظمون: «جلوی نیروی انتظامی را بگیرید!» اما جدای از اینکه این اقدام باید توسط خود نیروی انتظامی انجام شود و به هیچ‌وجه عملیاتی نیست، مجلس شورای اسلامی لایحه‌ی دولت را به دلیل تعارض با قوانین جاری به هیئت محترم دولت ارجاع میدهد.
که اگر چنین تصوراتی در ذهن کسی که نامزد انتخابات ریاست جمهوری شده است، باشد صد افسوس باید خورد برای ملتی که رئیس‌جمهورش از قوانین و اختیارات و قدرت اجرایی خود خبر نداشته است. چه، کسی این سخن را بر زبان رانده که شعارش قانون‌گرایی است!
احتمال دوم که منطقی‌تر به نظر می‌رسد این است که یک شعار تبلیغاتی باشد برای کسب آراء، از همه‌گونه‌ی آحاد. که این شعار جناب مهندس فی حد ذاته با نفس ریاست‌جمهوری و شعار اصلی او که عمل به قانون است تفاوت ماهوی دارد. یعنی مهندس موسوی در برنامه‌های انتخاباتی خود دم از عمل به قانون بزند و در شعارهای خود عمل به قانون‌گریزی را وعده بدهد!!
و این تعارض و نفاق را چه باید کرد؟
علی ای حال احتمال دوم منطقی‌تر به نظر می‌رسد. و میرحسین و اتاق فکری که هدایت‌ش می کند از طرح چنین سخنانی بیشتر قصد مانورهای تبلیغاتی و عوام فریبی دارند. که شاید با سوار شدن بر موج احساسات دفعی و لحظه‌ای بتوان مسند قدرت را به‌دست گرفت.
توسل به دروغ و نیرنگ و هر ابزار عوام‌فریبانه‌ی دیگری برای چه؟ برای خدمت به مردم؟؟؟ که حتا اگر چنین وهمی را به پذیریم، با سوال ریشه‌ای تر و اعتقادی‌تری مواجه می‌شویم که آیا هدف وسیله را توجیه می‌کند؟!
بگذریم!
در صدر این نوشته سخنی از محبوب قلوب مسلمین و مستضعفین خمینی روح خدا(ره) آوردم که طرفداران میرحسین بسیار بر آن رژه رفته‌اند. در ذیل این نوشته هم سخنی از آن عزیز بزرگ می‌آورم که ظاهرا خیلی‌ها یا فراموش‌ کرده‌اند یا… امام راحل(اعلی‌الله مقامه) در صفحه‌ی آخر وصیت‌نامه‌شان می‌فرمایند: «در زیر این وصیت‌نامه‌ی 29 صفحه‌ای و مقدمه چند مطلب را تذکر می‌دهم»، و 4 نکته را آورده‌اند که چهارمین به این شرح است:
«4) من در طول مدت نهضت و انقلاب بواسطه‌ی سالوسی و اسلام‌نمایی بعضی افراد ذکری از آنان کرده‌ام و تمجیدی نموده‌ام که بعد فهمیده‌ام از دغل‌بازی آنان غافل شده‌ام آن تمجیدها در حالی بود که خود را بجمهوری اسلامی متعهد و وفادار می‌نمایاندند و نباید از آن مسائل سوءاستفاده شود.»
و این بند را یعنی وصیت‌نامه را با این جمله به اتمام میرسانند:
«و میزان در هرکس حال فعلی اوست.»
روح‌الله‌الموسوی‌الخمینی
درباره‌ی میرحسین موسوی نخست‌وزیر دوران دفاع مقدس، کسی که رئیس‌جمهور وقت تا بدان‌جا از عدم هماهنگی او با خود ناراحت بود که در دور بعد انتخابات قصد ورود به عرصه را نداشت و امام(ره) بر او تکلیف کرد و وعده داد که در انتخاب نخست‌وزیر آزاد باشد، اما نشد. فرمانده‌ی سپاه در ان دوران و عده‌ای از مجلسیون آن‌قدر به حضرت امام(ره) فشار آوردند که او برای صلاح مسلمین مجبور بازپس ستانی وعده‌اش از رئیس‌جمهور شد. با این‌همه این‌چنین نخست‌وزیری در آن شرایط که دل رئیس‌جمهور را خون کرده بود، با استعفای ناگهانی‌اش دل رهبر کبیر انقلاب را هم چنین خون کرد.
و اکنون جناب نخست‌وزیر پا به عرصه‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری نهاده است.
بسیار می‌توان میرحسین و اعمال و رفتار و گفتارش را تحلیل کرد و متوجه نابهنجاری‌های شدید و تناقضات رفتاری بسیاری در گفتار و کردادرش شد. که این نوشته نمونه‌ی ساده و کوچک‌ش بود.
اما العاقل کیفیه الاشاره
والسلام علی من اتبع الهدی

تلخی انتظار

نیمه شعبان شده بود. رنگ به رنگ چراغ ها و سرور و شادی همه جا را گرفته بود. و دل مرا غم!
غمگین تو بودم ای بزرگ. ای عزیز. ای حاضر؛ که نیستی و من در بیراهه ای پر از وحشتم. کام هامان در تلخی انتظار خشکیده. بیا؛ بیا و تلخی ذائقه را شاخه نباتی برسان. این کام های خشک از تلخ گونگی انتظار را شیرینی فرج بچشان.
دوستی جمله ای خواست برای تبریک. گفتمش: غم فراق تو جانا خدا کند به سر آید. با تعجب نگاهم کرد و آرام گفت: برای تبریک! گفتم: در انتظار ظهورت این همه تلخی و درد را تحمل می کنیم. تو را به آن پهلو که شکست، بیا… گفت چه طور است عزا بگیریم و بر سینه بکوبیم در روز میلاد؟! بغض چند روزه در گلویم تکانی خورد. هرچه فکر کردم با خود، دیدم تو باید باشی و نیستی. هرچه هم که من برایت جشن بگیرم و از میلادت شاد باشم… نبودنت را چه کنم؟ آخر این دلی را که هر روز، هزار بار خون می شود را چه کنم؟ آخر این ناله «متی ترانا و نراک» که دلم را آتش زده…
آقا!
نبودنت هر روز بیش از پیش حس می شود. جان منتظران به لب رسیده. ناامیدی ها سر بر اوج می زند. این همه سرکشی ها که هر روز روزی هزار بار؛ بس نیست؟ مردها زن شدند.زن ها مرد. کودکان حاکم. خون مظلومین در خیابان ها و کوچه و حتی دشت ها فرش شده. 33 روز جان فشانی ها نشانی از آمادگی نیست؟ منتظران با جان و دل صدا می کنند و بدخواهانت با چنگ و دندان انکار. بیا موعود! تو را به مظلومیت قسم…
این روزها بغضی را در گلو به حرمت میلادت نگاه داشتم. نامت اما تا به گوشم می رسد، اشک در چشمم حلقه می زند شادی و سرخوشی ها بسیار است؛ این قوم غریب، بی یار و تنها فقط بهانه ای می خواهد برای شاد شدن. غم غیبتت اما دل را چنان می آزارد که فریاد عجل عجل را می رساند به عرش. چشم ها به در مانده و گوش ها به نوا یا آن روز که فریاد «یا اهل العالم انا بقیه الله» را بشنود.
نمی آیی؟
این نیمه از شعبان هم گذشت. مثل همه شعبان های گذشته دیگر. در غربت فراق، در غیبت تو. می دانم در همین نزدیکی ها نظاره مان می کنی. و می دانم که روزی هزار بار دلت را می شکنم. و می دانی که روزی هزار بار از شرم نگاهت آب می شوم و با سنگینی شرم و خجالتی وسیع به سویت رو می کنم و تو مرا می بخشی؟
به عظمتت سوگند که؛ بیا!
در این سیاهه روزگاری که امید را افسانه می دانند و ایمان را سراب؛ من اما در این میان و در ایمان به تو هر لحظه مصمم تر به ظهورت چشم به راه مانده ام.
بیا!
ای سلیمان! بیا که مورها در انتظار فرمانت مانده اند بیقرار. بیا ای روح و به جسم بی جان و بی تاب این قوم خسته و ناامید که راه تو را گم کرده اند، بنشین.
بیا و همسایه ما باش ای مایه آسایه. بیا و این فاصله را کم کن. بیا ای حقانیت حقیقت حق.

بعدالتحریر:
دو یا سه سال پیش این مطلب رو نیمه ی شعبان شبی نوشته بودم. عجیب تز اینکه مدام فکر می کردم توی این وبلاگ قرارش دادم و خیلی ها رو برای مطالعه ش به این جا و سایت کیهان ارجاع دادم! الان هم که خودم به دنبال ش می گشت م از سایت کیهان پیدا ش کردم. و نکته ی جالب تر این که توی رسانه هم چاپ نشد!!!

« ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.