بیا که باز مرا بی قرار خواهی کرد

خسته شده ام. از این بغضی که آستانه حنجره ایستاده و گلو را چاک داده است. و اشک هایی که نگاه م را تار می کند. از ندبه هایی که سنگینی گناه مهارشان کرده و مجال پروازشان نمی دهد. از خودم که بی تو این همه زنده مانده ام. از عهدی که نبسته می شکنم و باز هر روز صبحِ بعد از نماز حیا را خورده با تو عهد می بند و در محضرت عجل عجل عجل می کنم.
مرا ببخش. اما تنهایم مگذار. یا ایها العزیز. تو بیا که طاقت م دیگر طاق این همه خستگی و اشک و ناله را ندارد.
همه می گویند، نه همه نمی گویند، اما خیلی همه گفته اند که این زاری ها ست که تو را می آزارد. چه می دانند که این ضجه و زاری آرامش قبل از طوفان برای بی قراری لحظه ی آمدن تو ست.
بیا که باز مرا بی قرار خواهی کرد
به یک اشاره زمین را بهار خواهی کرد

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.