این داستان تقدیم شده است به مردی که تنها شده بود
مرد، خسته و تنها نگاهی به آسمان میکند. خورشید از میانهی آسمان گذشته و ساعاتی از ظهر میگذرد. همراهانش را از دست داده و به سمت سرنوشتی محتوم میرود. سرنوشتی که برایش رقم خورده، سرنوشتی که او را به این جا کشیده است.
به پشت سرش نگاه میکند. به خواهرش که به زنها دلداری میدهد و با چشمهای مضطرب به او خیره است. چشم از خواهر میگیرد و چرخ دیگری در میدان میزند. به جمعیتی که روبرویش صف کشیدهاند چشم میدوزد. از جای زخمهایش خون جاری است.
گرد و غبار اندکی فروکش کرده است. و عدهی دیگری به سرعت به طرفش میآیند. نفسی تازه میکند و تصویر کودکیهایش و خاطرات پدر. مشق جنگهایی که پدر و پدر بزرگش به او آموختهاند در ذهنش نقش میبندد. نفس عمیقی میکشد و خود را روی زین جا به جا میکند. عدهای که بهطرفش در حرکتاند بر سرعت خود میافزایند و شمشیرها را از نیام بر میکشند. نگاهی به چهرههایشان میاندازد و بهسمتشان هجوم میبرد. به نزدیکیهایشان که میرسد از کنار هم پراکنده میشوند. بعضی سعی میکنند پیش از فرار به ضربهای کار مرد را تمام کنند، اما آنها که زود تر گریختهاند جان به در برده و چند نفری که تعلل کردهاند هلاک میشوند. فراریان به سمت مرد حمله میکنند و مرد که زخم تازهای بر پیکرش نقش بسته در مواجهه با آنها عدهای را از دم تیغ میگذراند و بعضی را جراحت عمیق میدهد، چنان که توان حرکت از آنان میستاند. گرد و غباری به هوا رفته است. در صفهای طویل مهاجمان ولولهای به پا ست، سر و صداهایی به هوا برخاسته، و آن آرایشی که هر لشکری دارد را از دست داده است. عدهای که میخواهند از خستگی مرد و شلوغی معرکه و گرد و غباری که به هوا رفته است برای اتمام کار استفاده کنند به سمت او میآیند، مرد که متوجهشان شده از معرکه دور میشود، از میانهی گرد و غبار بیرون میآید، و چرخی در میدان میزند. به نزدیکیهای محل استقرار کاروان که میرسد فریاد در میدهد:
لا حَوْلَ وَلا قُوَّتَ اِلّا بِالله
و به معرکه باز میگردد. نیروی تازهای یافته است و جان تازهتری گرفته. آنها که برای اتمام کار رهسپار شدهاند در گوشهای دیگر از بیابان با او درگیر میشوند. یکیشان که فکر میکند شمشیر را در قلب مرد فرو میکند و تمام، به مرد حمله میکند، پیش از آنکه تیغش به نزدیکیهای مرد رسیده باشد درد کوتاهی در گردن خود حس میکند و سرش از روی بدن به زمین میافتد.
مرد اسب را هِی میکند، و با طمأنینه و محکم روبروی سپاه گمراه و نگونبخت رژه میرود. چرخ دیگری میزند، «لا حَوْلَ وَلا»یی و به تاخت اسب را میراند و بر بلندایی رو به لشکر، آنچنان که در تمامی دشت میپیچد، ندا میدهد:
هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟
برادرش به میدان رفته بود. سالها بود که عزم میدان داشت و مُیسر نبود. امروز اما تمامی راهها به میدان ختم میشود. به میدان رفته بود، جنگی، نبردی، گرد و غباری به هوا، و آخر هم «یا اَخی اَدرِکْ اَخاکْ…»
بالای سرش رسیده بود و زیارت مادر. و «اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمّا». برادری که سالها پیش در تشییع تابوتی که تیرباران شد تمامی خشم مقدساش را به فرمان مرد فروخورده بود، امروز با تیر در چشمها، دستانی از بدن رها و شکافی میان ابروها روی زمین افتاده. سخت است دیدن او و خبر را به کاروان رساندن. به پیکر غرق خون و چاک چاک او نگاه کرد و دست به کمر برده بر زبان آورد:
اَلانَ اِنْکَسَرَ ظَهْری وَ قِلَّتَ حیلَتی
مرد، همانطور که روی زمین نشسته به پشت سرش نگاه انداخته بود، به چادر خیمهای که صاحبش علمدار کاروانش بوده و اکنون روی زمین از برادر خود حلالیت میطلبید. روی زمین سر بر زانوی مادر گذاشته و برای اولین با در این همه سال مرد را برادر خطاب کرده بود.
خونهای جاری از زخمِ تنِ مرد جا به جا روی بدنش لخته شده. جنگ دیگری را به پایان برده است و آنان که نمیدانند با او چه کنند و چطور از پایش در بیاورند مستاصل روبرویش ایستادهاند، آشفته. و به حیرت نگاهش میکنند. اینبار چند دسته چند دسته آمده تا شاید رعب و هراس در دلش ایجاد شود و او که تصویر نفسهای آخر برادر علمدارش در ذهنش مرور میشود آرام آرام خود را آماده میکند و مثل پدرش به قلب جمعیت یورش میبرد. یاد پدر میافتد که هیچگاه به دشمن پشت نمیکرد و هیچگاه لشکری که او به قلبش هجوم میبرد بر جا نمیماند. به یاد فتحالفتوحات پدر قلب لشکر را نشانه میرود. جمعیت شتابان از میانه میشکافد و چندپاره میشود. در چهرهی بعضیها نشان از صلب و رحمی میبیند که بعد از این جنگ در اولادش پدید میآید و عاقبت بخیر خواهد بود، به این حکمت او را که جد آن مولود خواهد شد به هلاکت نمیافکند تا دست تقدیر راه سعادت را بر کسی بسته نگذارد.
بعضی روی زمین به خود میپیچند و بعضی به هلاکت رفتهاند. از میدان فاصله میگیرد تا لشکریان مقابل بیایند و همرزمان مجروح را به عقب بکشند. و باز چرخ زدن در میدان و «لا حَوْلَ وَ لا» و رساندن اسب بر بلندی. به بلندی که رسید اسب را نگاه داشت. نگاهی به لشکری شلوغ و آشفته که مقابلش ایستادهاند میکند و سر میچرخاند و کاروانی که پشت سرش مانده را میبیند. خیمهی برادرش را نگاه میکند و عمودی که بعد از او بر زمین افتاد. نفس عمیقی میکشد و با صدایی بلند میگوید:
هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ هَلْ مِنْ مُعینٍ یُعینُنی؟
لشکر هلهله میکرد. بعضیها بهت زده بودند و بعضی برای مبهوت نشدن عربدهی مستی می کشیدند. کودکش را بر دست گرفت و گفت:
یا قوم اِن لَمْ تَرحَمونی، فَارْحَموا هذا الطِّفْل
ولولهای به پا شد. لشکری که سیاهیاش در بیابان چشمگیر بود به تلاطم افتاده بود و از دور، گویی موج میزد. صفهای بهم پیوسته بیآنکه رزمندهای بدانها هجوم برده باشد بهم ریخته بود. صدای صفیر کشیدن شیئی در آسمان و نشستن شیئی سنگین بر جسمی نحیف. مرد متوجه شد کودکش گریه نمیکند و دستش که کودک را در آسمان گرفته بود تکانی ناخودآگاه خورد. تیری بلند بر حنجرهی نازک کودک نشسته بود. سر کودک از تن جدا، و گریهاش پایان گرفته بود. خونها از حنجرهاش بیرون میریخت. و پدر دست به زیر خونها گرفت، کف به کف دستی را که از خون کودکی شش ماهه پر میشد رو به آسمان بالا میبرد و خونها را رو به آسمان هدیه میداد و هیچش بر زمین برنمیگشت. به لشکر نگاهی انداخت، مانند همان لحظه که میخواست با آنان اتمام حجت کند سخت برآشفته بودند.
نمیگذاشتند صدایش به گوشهایشان برسد، یاد حرفهای پدربزرگاش افتاد که وقتی کلام خدا را برای اجداد این لشکر خوانده بود گوشهای خود را گرفتهبودند تا مجذوب او نشوند. اما مرد بسان جدش حرفهایش را زد. و آنان بسان اجدادشان هلهله کردند. حرفهایش را زد اما آنها گوش نسپردند. حرفهایش را زد اما به دل آنها اثر نکرد، حتی آنها که بهگوششان رسید و حتی آنها که جوابش را داده بودند. دلسوخته بود. نگاهی کرد به خیل انبوهشان کرد که برای قتلاش کمر همت بسته بودند و حرف حق بر دلهایشان اثر نمیکرد و گفت:
مُلأتْ بُطونِکُم مِنَ الْحَرام
و به میدان رفت. و هَل مِن مُبارز طلبید. و هیچکس از پس او بر نمیآمد. هر چه هم که زخم برداشته و تشنه و خسته بود. خود را به بلندایی رساند و فریاد زد:
هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ هَلْ مِنْ مُعینٍ یُعینُنی؟ اَما مِنْ مُغیثٍ یُغیثُنا؟
مرد، خسته و تنها نگاهی به آسمان میکند. خورشید از میانهی آسمان گذشته و ساعاتی از ظهر میگذرد. دیگر موعظه و نصیحت کارساز نیست. عدهای شکمهایشان انباشه است از حرام و عدهای وجودشان. بعضیهایشان در رحم مادرها و از صلب پدرهایشان حرام زاده شدهاند و مابقی، لقمه لقمهای که جسمشان را انباشه حرام بوده و حرام. حتی معجزه هم شفایشان نمیدهد و کاری از هیچکس ساخته نیست. مرد میرود به سمت سرنوشت محتوم خود. و هر چه بیشتر از ظهر میگذرد چهرهاش شادتر و شادی نهفته در جاناش عیانتر مینماید. گرما عرق تناش را درآورده است و خون و عرق تناش بهم آمیخته.
در صفوف بهم ریخته و آشفتهی مقابلاش فریادی را که به استیصال رسیده از فرماندهی لشکر میشنود. به سربازاناش میگوید این مرد را نمیتوانید از پا در آورید، این پسر کسی است که پدرانتان را، قهرمانانتان را و اساطیرتان را به زمین انداخته و هلاک کرده. بروید! بروید! و همگی، و همهجانبه به او حمله کنید. امانش ندهید. صاحب صدا را میشناسد. در کودکی همبازی بودند. روزی پدرش گفته بود:
سَلونی قَبلِ اَن تَفقدونی!
و پدر او گفته بود موهای سرم چقدر است؟ که پدرش به او خبر از جنگ و قتال فرزندش به دست فرزند او داده بود. که آن پدر باور نکرده، به آن دو کودک که همبازی هم بودند نگریسته بود. و حال حرف پدرش تحقق یافته و آن کودک فرماندهی لشکری است که روبروی مرد صف کشیدهاند.
مرد، خسته و تنها نگاهی به آسمان میکند. خورشید از میانهی آسمان گذشته. ساعاتی که میگذرد پیچ تند تاریخ است. تندترین گردنهی تاریخ که به سلامت گذشتن از آن به هیچوجه ساده نیست. اندک افرادی از گردنه گذشتند. و باقی در تندی پیچ تاب نیاورده به پرتگاههای نامعلوم تاریخ رهسپار شدند.
مرد که میرود تا شریعت و حقیقت را از گردنهی تند تاریخ به سلامت عبور دهد، خسته است. جنگ و زخم و جراحت و خون دل و دلسوزی خستهاش کرده. اسب را نگاه میدارد و سر به آسمان میچرخاند و لبخند میزند. ضربهای بر پیشانیاش سرش را تکان میدهد. سنگی محکم به پیشانی اش خورده. دست میبرد به پیشانی. خون جاری است. گوشهای از پیراهناش را بلند میکند تا خون از پیشانی بگیرد، همان صدایِ صفیرِ آشنا را میشنود و دردی در سینهاش میپیچد. تعادلاش بهم میخورد و از روی اسب محکم با صورت به زمین میافتد:
بِسْمِالله وَ بِالله، وَ عَلی مِلّتِ رَسولالله
بلند میشود و روی زانو بر زمین مینشیند. نفس کشیدناش سخت شده و درد تمامی وجوش را پر کرده است. هرچه میکند تیر را نمیتواند از جلو بیرون بکشد. نوک تیر از آنطرف بدنش بیرون زده است. با دردی مضاعف تیر را از کمر بیرون میکشد و خون از سینهاش فوران میکند. دستها را بهخون خود آغشته میکند و محاسن سپیدش را خضاب میدهد. بهیادِ نامههایی میافتد که برایش آمده بود. و میدانست خطشان کوفی است، اما اجابتشان کرد تا حجت بر هیچکس نا تمام نباشد و نگویند از مرد کمک خواستیم و او چشم بر ظلمی که بر ما میرود بست. اجابتشان کرد تا در پیچ تند تاریخ به پرتگاه نروند.
آنها که میخواهند کارش را تمام کنند به سمتش آمدهاند، هرکه میآید یا از نگاه او شرم میکند، یا از هیبتاش به لرزه میافتد. اما مرد شاید برای تسکین دل سوختهی خود و یا برای امیدی که به نفسی اگر پاک در میان لشکری ناپاک، مانده داشت در همان حال فریاد میزند:
هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ هَلْ مِنْ مُعینٍ یُعینُنی؟ اَما مِن مُغیثٍ یُغیثُنا؟ اَما مِن ذابٍ یَذُبُّ عَن حَرمِ رَسولالله…
و بر زمین افتاد. نمیدانند جان داده است یا نیرویش تحلیل رفته. جرات روبرویی با پیکرش را ندارند، به کارواناش حمله میکنند. مرد که این صحنهها را میبیند تمام تواناش را جمع کرده و از شمشیرش کمک میخواهد، از زمین بلند شده، به شمشیرش تکیه میزند و رو به حرامیان میگوید:
اِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دین وَ کُنْتُم لاتَخافُونَ یَوم المَعاد فَکُونُوا اَحْراراً فی دُنْیاکُم
باز میگردند و بالای سرش چرخ میزنند. فرمانده به هرکس دستور میدهد که برود و کار مرد را تمام کند سر پیچی میکند. از میان لشکر کسی به سمت گودی میرود. پیکر اکثر یاران مرد در اطرافاش افتاده است و خود مرد در میانهی گودی روی زمین رو به آسمان. در فاصلهای دورتر خواهرش را بر بلندایی میبیند که مضطرب چشم به پیکر نیمهجان او دوخته است. و کسی به سمت مرد میآید که سینهاش به سینهی سگ ماننده است. مرد نگاهی به آسمان کرده و زیر لب میگوید:
اِلهی رِضاً بِقَضائِکَ وَ تِسْلیماً لاَمرِکَ وَ لا مَعْبودَ سِواکَ یا غیاثَ المُسْتَغیثینَ
زمین به لرزه در آمده و آسمان دیگرگون است. باد شدیدی وزیدن میگیرد و مرد به یاد چشمان بیماری میافتد که مدام به او دوخته بود و پیش از آمدن حرفهایی را از چشمان مرد شنید که هیچکس نخواهد توانست ادراکش را و زمین را راز آن نگاه، نگاه میدارد از لَساخَتِ الْاَرضُ بِاَهْلِها. آنکه سینهاش به سینهی سگ ماننده است خنجر به دست بالای سر مرد رسیده. مرد او را میشناسد که از فرماندهان لشکر پدرش بوده، اما امروز بعد از سالها به سگ ماننده شده. و مرد میداند او برای چه آمده و چرا او آمده. هیچ نمیگوید جز ذکری با خدایش و طلب آمرزش برای امت جدش.
و سورهی یحیا به آیات آخر رسیده است. آنکه خنجر در دست دارد خنجر را به گلوی مرد گذاشته اما هرچه تقلا میکند کار از پیش نمیبرد. فریاد زنی درمیانهی زمین و آسمان نالهی ولدی… ولدی سر داده و مرد یاد بوسههای مادرش بر این حجنر و گلو است. آنکه سینهاش به سینهی سگ ماننده است و خنجر به دست دارد دست در موهای مرد میبرد و خنجر را بر گردن مرد میگذارد. خواهرش برفراز بلندی از پا میافتد و زمینگیر میشود. مرد چشم به آسمان میدوزد و رو به آسمان میگوید:
خدایا تو میدانی مردی را میکشند که روی زمین فرزند پیغمبری غیر از او نیست.
والسلام علی من اتبع الهدی
محمدمهدی امجد – اهواز
11م دیماه 1388
بعدالتحریر:
این داستان اگر اشتباه نکنم ساعت 6 و نیم صبح تمام شد. قویا باید غلط املایی داشته باشد، و همچنین ایرادات دستوری و حتی محتوایی، اما برای خودم نکات جالبی داشت ضمن اینکه تجربهی جدیدی بود که اگر خیلی خودم را تحویل نگرفته باشم این شیوه کار کردن را در داستان ندیدهام. اگر هم هست من به اینچنینی نمونهای بر نخوردهام. سعی کردم از سبک خودم خارج نشوم و تمام همت را بر محتوا صرف کنم. الان فوقالعاده خوابم میاید از دیروز ظهر تا الآن بیدارم. خستهام. انشاالله دوستان لطف کنند بخوانند و ضعفها و ایراداتم را گوشزد نمایند . التماس دعا
بعدتر از تحریر:
اولین ویرایش بر این داستان انجام شد. البته تغییر اساسیای صورت نگرفت. بعضی جملات و ایضا کلمات اصلاح شد، و بعضی افعال تغییر زمان پیدا کرد!
0.000000
0.000000