ماجراهای من و دکتر – 2

پشت به دکتر روی دست چپ دراز کشیده‌ام. دکتر با دستگاهی روی سینه‌ام را ماساژ می‌دهد و قلب را معاینه می‌کند. دسته‌ی سفید رنگی که با سیم فنری شکلی به یک مانیتور و تجهیزاتش وصل می‌شود. از انتهای دسته‌ی سفید رنگ مایع لزج شفافی بیرون می‌آید. بدم می‌آید، خنک است.

می‌گوید: ماهیچه‌ی قلبت خوب است. خدا را شکر. اما دریچه‌ی چپ قلبت همان دریچه‌ی میترال گشاد شده! و این باعث می‌شود، خدای نخواسته ماهیچه‌ی قلبت را ضعیف کند. باید داروها را مصرف کنی و ورزش داشته باشی و عصبانی نشوی! استرس نداشته باشی. به هیجان نیافتی. در کل موجبات تپش‌های شدید قلب را برای خودت فراهم نکنی. داروهایت که تمام شد، دوباره بیا!

دکمه‌های پیراهنم را می‌بندم و می‌پرسم تمام شد؟

ماجراهای من و دکتر – 1

دکتر می‌گوید چای خوردنت را کم کن. باید دارو استفاده کنی و ورزش انجام دهی. دریچه‌های قلبت بی‌نظم کار می‌کنند. می‌پرسم عصبانیت چی؟ عصبانی نشوم یا بشوم؟ برمی‌گردد نگاهم می‌کند و من که روی تخت نشسته‌ام، دکمه‌های پیراهنم را می‌بندم لبخند می‌زنم. می‌گوید جوانی دیگر، منطقت ضعیف است. نمی‌دانم چرا از این حرفش خوشم می‌آید و یاد لحظاتی می‌افتم که عصبانی می‌شوم و زمین و زمان را به هم می‌دوزم. و خدا نکند کسی…

داروها را می‌نویسد و می‌گوید چهارشنبه صبح بیمارستان مهر. باید اکو بدهی ببنیم مشکل از کجا است. اما ورزش کن. می‌پرسم چه ورزشی، دفترچه را می‌بندد و به کتاب تئاتر در ایران که همراهم بود نگاه می‌کند:

- هر ورزشی که دوست داری

خنده‌ام گرفته. می‌گویم مشکل اینجا ست که من به هیچ ورزشی علاقه ندارم. روی پیاده روی به توافق می‌رسیم. نوار قلبم را نگاه می‌کند و می‌گوید داروها را حتما استفاده کن. خداحافظی می‌کنم و نوار قلب را می‌دهد دستم. می‌آیم بیرون.

عشقت رسد به فریاد

این داستان تقدیم شده است به مردی که تنها شده بود

مرد، خسته و تنها نگاهی به آسمان می‌کند. خورشید از میانه‌ی آسمان گذشته و ساعاتی از ظهر می‌گذرد. همراهانش را از دست داده و به سمت سرنوشتی محتوم می‌رود. سرنوشتی که برایش رقم خورده، سرنوشتی که او را به این جا کشیده است.

به پشت سرش نگاه می‌کند. به خواهرش که به زن‌ها دلداری می‌دهد و با چشم‌های مضطرب به او خیره است. چشم از خواهر می‌گیرد و چرخ دیگری در میدان می‌زند. به جمعیتی که روبرویش صف کشیده‌اند چشم می‌دوزد. از جای زخم‌هایش خون جاری است.

گرد و غبار اندکی فروکش کرده است. و عده‌ی دیگری به سرعت به طرف‌ش می‌آیند. نفسی تازه می‌کند و تصویر کودکی‌هایش و خاطرات پدر. مشق جنگ‌هایی که پدر و پدر بزرگ‌ش به او آموخته‌اند در ذهن‌ش نقش می‌بندد. نفس عمیقی می‌کشد و خود را روی زین جا به جا می‌کند. عده‌ای که به‌طرف‌ش در حرکت‌اند بر سرعت خود می‌افزایند و شمشیرها را از نیام بر می‌کشند. نگاهی به چهره‌هایشان می‌اندازد و به‌سمت‌شان هجوم می‌‌برد. به نزدیکی‌هایشان که می‌رسد از کنار هم پراکنده می‌شوند. بعضی سعی ‌می‌کنند پیش از فرار به ضربه‌ای کار مرد را تمام کنند، اما آنها که زود تر گریخته‌اند جان به در برده و چند نفری که تعلل کرده‌اند هلاک می‌شوند. فراریان به سمت مرد حمله ‌می‌کنند و مرد که زخم تازه‌ای بر پیکرش نقش بسته در مواجهه با آنها عده‌ای را از دم تیغ می‌گذراند و بعضی را جراحت عمیق می‌دهد، چنان که توان حرکت از آنان می‌ستاند. گرد و غباری به هوا رفته است. در صف‌های طویل مهاجمان ولوله‌ای به پا ست، سر و صداهایی به هوا برخاسته، و آن آرایشی که هر لشکری دارد را از دست داده است. عده‌ای که می‌خواهند از خستگی مرد و شلوغی معرکه و گرد و غباری که به هوا رفته است برای اتمام کار استفاده کنند به سمت او می‌آیند،  مرد که متوجه‌شان شده از معرکه دور می‌شود، از میانه‌ی گرد و غبار بیرون ‌می‌آید، و چرخی در میدان می‌زند. به نزدیکی‌های محل استقرار کاروان که می‌رسد فریاد در می‌دهد:

لا حَوْلَ وَلا قُوَّتَ اِلّا بِالله

و به معرکه باز می‌گردد. نیروی تازه‌ای یافته است و جان تازه‌تری گرفته. آنها که برای اتمام کار رهسپار شده‌اند در گوشه‌ای دیگر از بیابان با او درگیر می‌شوند. یکی‌شان که فکر می‌کند شمشیر را در قلب مرد فرو می‌کند و تمام، به مرد حمله می‌کند، پیش از آنکه تیغ‌ش به نزدیکی‌های مرد رسیده باشد درد کوتاهی در گردن خود حس می‌کند و سرش از روی بدن به زمین می‌افتد.

مرد اسب را هِی می‌کند، و با طمأنینه و محکم روبروی سپاه گمراه و نگون‌بخت رژه می‌رود. چرخ دیگری می‌زند، «لا حَوْلَ وَلا»یی و به تاخت اسب را می‌راند و بر بلندایی رو به لشکر، آنچنان که در تمامی دشت می‌پیچد، ندا می‌دهد:

هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟

برادرش به میدان رفته بود. سال‌ها بود که عزم میدان داشت و مُیسر نبود. امروز اما تمامی راه‌ها به میدان ختم می‌شود. به میدان رفته بود، جنگی، نبردی، گرد و غباری به هوا، و آخر هم «یا اَخی اَدرِکْ اَخاکْ…»

بالای سرش رسیده بود و زیارت مادر. و «اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمّا». برادری که سال‌ها پیش در تشییع تابوتی که تیرباران شد تمامی خشم مقدس‌اش را به فرمان مرد فروخورده بود، امروز با تیر در چشم‌ها، دستانی از بدن رها و شکافی میان ابروها روی زمین افتاده. سخت است دیدن او و خبر را به کاروان رساندن. به پیکر غرق خون و چاک چاک او نگاه کرد و دست به کمر برده بر زبان ‌آورد:

اَلانَ اِنْکَسَرَ ظَهْری وَ قِلَّتَ حیلَتی

مرد، همان‌طور که روی زمین نشسته به پشت سرش نگاه ‌انداخته بود، به چادر خیمه‌ای که صاحب‌ش علمدار کاروان‌ش بوده و اکنون روی زمین از برادر خود حلالیت می‌طلبید. روی زمین سر بر زانوی مادر گذاشته و برای اولین با در این همه سال مرد را برادر خطاب کرده بود.

خون‌های جاری از زخمِ تنِ مرد جا به جا روی بدن‌ش لخته شده. جنگ دیگری را به پایان برده است و آنان که نمی‌دانند با او چه کنند و چطور از پایش در بیاورند مستاصل روبروی‌ش ایستاده‌اند، آشفته. و به حیرت نگاه‌ش می‌کنند. این‌بار چند دسته چند دسته آمده تا شاید رعب و هراس در دل‌ش ایجاد شود و او که تصویر نفس‌های آخر برادر علمدارش در ذهن‌ش مرور می‌شود آرام آرام خود را آماده می‌کند و مثل پدرش به قلب جمعیت یورش می‌برد. یاد پدر می‌افتد که هیچ‌گاه به دشمن پشت نمی‌کرد و هیچ‌گاه لشکری که او به قلب‌ش هجوم ‌می‌برد بر جا نمی‌ماند. به یاد فتح‌الفتوحات پدر قلب لشکر را نشانه می‌رود. جمعیت شتابان از میانه می‌شکافد و چندپاره می‌شود. در چهره‌ی بعضی‌ها نشان از صلب و رحمی می‌بیند که بعد از این جنگ در اولادش پدید می‌آید و عاقبت بخیر خواهد بود، به این حکمت او را که جد آن مولود خواهد شد به هلاکت نمی‌افکند تا دست تقدیر راه سعادت را بر کسی بسته نگذارد.

بعضی روی زمین به خود می‌پیچند و بعضی به هلاکت رفته‌اند. از میدان فاصله می‌گیرد تا لشکریان مقابل بیایند و همرزمان مجروح را به عقب بکشند. و باز چرخ زدن در میدان و «لا حَوْلَ وَ لا» و رساندن اسب بر بلندی. به بلندی که رسید اسب را نگاه داشت. نگاهی به لشکری شلوغ و آشفته که مقابل‌ش ایستاده‌اند می‌کند و سر می‌چرخاند و کاروانی که پشت سرش مانده را می‌بیند. خیمه‌ی برادرش را نگاه می‌کند و عمودی که بعد از او بر زمین افتاد. نفس عمیقی می‌کشد و با صدایی بلند می‌گوید:

هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ هَلْ مِنْ مُعینٍ یُعینُنی؟

لشکر هلهله می‌کرد. بعضی‌ها بهت زده بودند و بعضی برای مبهوت نشدن عربده‌ی مستی می کشیدند. کودک‌ش را بر دست گرفت و گفت:

یا قوم اِن لَمْ تَرحَمونی، فَارْحَموا هذا الطِّفْل

ولوله‌ای به پا شد. لشکری که سیاهی‌اش در بیابان چشم‌گیر بود به تلاطم افتاده بود و از دور، گویی موج می‌زد. صف‌های بهم پیوسته بی‌آنکه رزمنده‌ای بدان‌ها هجوم برده باشد بهم ریخته بود. صدای صفیر کشیدن شیئی در آسمان و نشستن شیئی سنگین بر جسمی نحیف. مرد متوجه شد کودک‌ش گریه نمی‌کند و دست‌ش که کودک را در آسمان گرفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ بود تکانی ناخودآگاه خورد. تیری بلند بر حنجره‌ی نازک کودک نشسته‌ بود. سر کودک از تن جدا، و گریه‌اش پایان گرفته بود. خون‌ها از حنجره‌اش بیرون می‌ریخت. و پدر دست به زیر خون‌ها گرفت، کف به کف دستی را که از خون کودکی شش ماهه پر می‌شد رو به آسمان بالا می‌برد و خون‌ها را رو به آسمان هدیه می‌داد و هیچ‌ش بر زمین برنمی‌گشت. به لشکر نگاهی انداخت، مانند همان لحظه که می‌خواست با آنان اتمام حجت کند سخت برآشفته بودند.

نمی‌گذاشتند صدایش به گوش‌هایشان برسد، یاد حرف‌های پدربزرگ‌اش افتاد که وقتی کلام خدا را برای اجداد این لشکر خوانده بود گوش‌های خود را گرفته‌بودند تا مجذوب او نشوند. اما مرد بسان جدش حرف‌هایش را زد. و آنان بسان اجدادشان هلهله کردند. حرف‌هایش را زد اما آنها گوش نسپردند. حرف‌هایش را زد اما به دل آنها اثر نکرد، حتی آنها که به‌گوش‌شان رسید و حتی آنها که جواب‌ش را داده بودند. دلسوخته بود. نگاهی کرد به خیل انبوه‌شان کرد که برای قتل‌اش کمر همت بسته بودند و حرف حق بر دل‌هایشان اثر نمی‌کرد و گفت:

مُلأتْ بُطونِکُم مِنَ الْحَرام

و به میدان رفت. و هَل مِن مُبارز طلبید. و هیچ‌کس از پس او بر نمی‌آمد. هر چه هم که زخم برداشته و تشنه و خسته بود. خود را به بلندایی رساند و فریاد زد:

هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ هَلْ مِنْ مُعینٍ یُعینُنی؟ اَما مِنْ مُغیثٍ یُغیثُنا؟

مرد، خسته و تنها نگاهی به آسمان می‌کند. خورشید از میانه‌ی آسمان گذشته و ساعاتی از ظهر می‌گذرد. دیگر موعظه و نصیحت کارساز نیست. عده‌ای شکم‌هایشان انباشه است از حرام و عده‌ای وجودشان. بعضی‌هایشان در رحم مادرها و از صلب پدرهایشان حرام زاده شده‌‌‌‌‌اند و مابقی، لقمه لقمه‌ای که جسم‌شان را انباشه حرام بوده و حرام. حتی معجزه هم شفایشان نمی‌دهد و کاری از هیچ‌کس ساخته نیست. مرد می‌رود به سمت سرنوشت محتوم خود. و هر چه بیشتر از ظهر می‌گذرد چهره‌اش شادتر و شادی نهفته در جان‌اش عیا‌ن‌تر می‌نماید. گرما عرق تن‌اش را درآورده است و خون و عرق تن‌اش بهم آمیخته.

در صفوف بهم ریخته و آشفته‌ی مقابل‌اش فریادی را که به استیصال رسیده از فرمانده‌ی لشکر می‌شنود. به سربازان‌اش می‌گوید این مرد را نمی‌توانید از پا در آورید، این پسر کسی است که پدران‌تان را، قهرمانان‌تان را و اساطیرتان را به زمین انداخته و هلاک کرده. بروید! بروید! و همگی، و همه‌جانبه به او حمله کنید. امانش ندهید. صاحب صدا را می‌شناسد. در کودکی هم‌بازی بودند. روزی پدرش گفته بود:

سَلونی قَبلِ اَن تَفقدونی!

و پدر او گفته بود موهای سرم چقدر است؟ که پدرش به او خبر از جنگ و قتال فرزندش به دست فرزند او داده بود. که آن پدر باور نکرده، به آن دو کودک که هم‌بازی هم بودند نگریسته بود. و حال حرف پدرش تحقق یافته و آن کودک فرمانده‌ی لشکری است که روبروی مرد صف کشیده‌اند.

مرد، خسته و تنها نگاهی به آسمان می‌کند. خورشید از میانه‌ی آسمان گذشته. ساعاتی که می‌گذرد پیچ تند تاریخ است. تندترین گردنه‌ی تاریخ که به سلامت گذشتن از آن به هیچ‌وجه ساده نیست. اندک افرادی از گردنه گذشتند. و باقی در تندی پیچ تاب نیاورده به پرتگاه‌های نامعلوم تاریخ رهسپار شدند.

مرد که می‌رود تا شریعت و حقیقت را از گردنه‌ی تند تاریخ به سلامت عبور دهد، خسته است. جنگ و زخم و جراحت و خون دل و دل‌سوزی خسته‌اش کرده. اسب را نگاه می‌دارد و سر به آسمان ‌می‌چرخاند و لبخند می‌زند. ضربه‌ای بر پیشانی‌اش سرش را تکان می‌دهد. سنگی محکم به پیشانی ‌اش خورده. دست می‌برد به پیشانی. خون جاری است. گوشه‌ای از پیراهن‌اش را بلند می‌کند تا خون از پیشانی بگیرد،  همان صدایِ صفیرِ آشنا را می‌شنود و دردی در سینه‌اش می‌پیچد. تعادل‌اش بهم می‌خورد و از روی اسب محکم با صورت به زمین می‌افتد:

بِسْمِ‌‌الله وَ بِالله، وَ عَلی مِلّتِ رَسول‌الله

بلند می‌شود و روی زانو بر زمین می‌نشیند. نفس کشیدن‌اش سخت شده و درد تمامی وجوش را پر کرده است. هرچه می‌کند تیر را نمی‌تواند از جلو بیرون بکشد. نوک تیر از آن‌طرف بدن‌ش بیرون زده است. با دردی مضاعف تیر را از کمر بیرون می‌کشد و خون از سینه‌اش فوران می‌کند. دست‌ها را به‌خون خود آغشته می‌کند و محاسن سپیدش را خضاب می‌دهد. به‌یادِ نامه‌هایی می‌افتد که برایش آمده بود. و می‌دانست خط‌شان کوفی است، اما اجابت‌شان کرد تا حجت بر هیچ‌کس نا تمام نباشد و نگویند از مرد کمک خواستیم و او چشم بر ظلمی که بر ما می‌رود بست. اجابت‌شان کرد تا در پیچ تند تاریخ به پرتگاه نروند.

آنها که می‌خواهند کارش را تمام کنند به سمت‌ش آمده‌اند، هرکه می‌آید یا از نگاه او شرم می‌کند، یا از هیبت‌اش به لرزه می‌افتد. اما مرد شاید برای تسکین دل سوخته‌ی خود و یا برای امیدی که به نفسی اگر پاک در میان لشکری ناپاک، مانده داشت در همان حال فریاد می‌زند:

هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟ هَلْ مِنْ مُعینٍ یُعینُنی؟ اَما مِن مُغیثٍ یُغیثُنا؟ اَما مِن ذابٍ یَذُبُّ عَن حَرمِ رَسول‌الله…

و بر زمین افتاد. نمی‌دانند جان داده است یا نیرویش تحلیل رفته. جرات روبرویی با پیکرش را ندارند، به کاروان‌اش حمله می‌کنند. مرد که این صحنه‌ها را می‌بیند تمام توان‌اش را جمع کرده و از شمشیرش کمک می‌خواهد، از زمین بلند شده، به شمشیرش تکیه می‌زند و رو به حرامیان می‌گوید:

اِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دین وَ کُنْتُم لاتَخافُونَ یَوم المَعاد فَکُونُوا اَحْراراً فی دُنْیاکُم

باز می‌گردند و بالای سرش چرخ می‌زنند. فرمانده به هرکس دستور می‌دهد که برود و کار مرد را تمام کند سر پیچی می‌کند. از میان لشکر کسی به سمت گودی می‌رود. پیکر اکثر یاران مرد در اطراف‌اش افتاده است و خود مرد در میانه‌ی گودی روی زمین رو به آسمان. در فاصله‌ای دورتر خواهرش را بر بلندایی می‌بیند که مضطرب چشم به پیکر نیمه‌جان او دوخته است. و کسی به سمت مرد می‌آید که سینه‌اش به سینه‌ی سگ ماننده است. مرد نگاهی به آسمان کرده و زیر لب می‌گوید:

اِلهی رِضاً بِقَضائِکَ وَ تِسْلیماً لاَمرِکَ وَ لا مَعْبودَ سِواکَ یا غیاثَ المُسْتَغیثینَ

زمین به لرزه در آمده و آسمان دیگرگون است. باد شدیدی وزیدن می‌گیرد و مرد به یاد چشمان بیماری می‌افتد که مدام به او دوخته بود و پیش از آمدن حرف‌هایی را از چشمان مرد شنید که هیچ‌کس نخواهد توانست ادراک‌ش را و زمین را راز آن نگاه، نگاه می‌دارد از لَساخَتِ الْاَرضُ بِاَهْلِها. آنکه سینه‌اش به سینه‌ی سگ ماننده است خنجر به دست بالای سر مرد رسیده. مرد او را می‌شناسد که از فرماندهان لشکر پدرش بوده، اما امروز بعد از سال‌ها به سگ ماننده شده. و مرد می‌داند او برای چه آمده و چرا او آمده. هیچ نمی‌گوید جز ذکری با خدایش و طلب آمرزش برای امت جدش.

و سوره‌ی یحیا به آیات آخر رسیده است. آنکه خنجر در دست دارد خنجر را به گلوی مرد گذاشته اما هرچه تقلا می‌کند کار از پیش نمی‌برد. فریاد زنی درمیانه‌ی زمین و آسمان ناله‌ی ولدی… ولدی سر داده و مرد یاد بوسه‌های مادرش بر این حجنر و گلو است. آنکه سینه‌اش به سینه‌ی سگ ماننده است و خنجر به دست دارد دست در موهای مرد می‌برد و خنجر را بر گردن مرد می‌گذارد. خواهرش برفراز بلندی از پا می‌افتد و زمین‌گیر می‌شود. مرد چشم به آسمان می‌دوزد و رو به آسمان می‌گوید:

خدایا تو می‌دانی مردی را می‌کشند که روی زمین فرزند پیغمبری غیر از او نیست.

والسلام علی من اتبع الهدی

محمدمهدی امجد – اهواز

11م دیماه 1388

بعدالتحریر:

این داستان اگر اشتباه نکنم ساعت 6 و نیم صبح تمام شد. قویا باید غلط املایی داشته باشد، و همچنین ایرادات دستوری و حتی محتوایی، اما برای خودم نکات جالبی داشت ضمن اینکه تجربه‌ی جدیدی بود که اگر خیلی خودم را تحویل نگرفته باشم این شیوه کار کردن را در داستان ندیده‌ام. اگر هم هست من به این‌چنینی نمونه‌ای بر نخورده‌ام. سعی کردم از سبک خودم خارج نشوم و تمام همت را بر محتوا صرف کنم. الان فوق‌العاده خواب‌م می‌اید از دیروز ظهر تا الآن بیدارم. خسته‌ام. انشاالله دوستان لطف کنند بخوانند و ضعف‌ها و ایرادات‌م را گوشزد نمایند . التماس دعا

بعدتر از تحریر:

اولین ویرایش بر این داستان انجام شد. البته تغییر اساسی‌ای صورت نگرفت. بعضی جملات و ایضا کلمات اصلاح شد، و بعضی افعال تغییر زمان پیدا کرد!

دفتر رئیس/ داخلی/ روز

دفتر ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب)/ داخلی/ چند روز قبل
مسئول دفتر ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب) تازه وارد ه و مشغول مرتب کردن وسائل دفتر است، در حین کار تلویزون را هم روشن کرده و به اخبار گوش می‌دهد. مصوبه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره‌ی ریاست دانشگاه سه‌نقطه [ ... ] است!

خانه‌ی مسئول دفتر ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب)/ داخلی/ شب همان چند روز قبل
زن مسئول دفتر عالی‌جناب: چی شد؟
مسئول دفترعالی‌جناب: چی؟
زن مسئول دفتر عالی‌جناب: عوض شد؟
مسئول دفتر عالی‌جناب: نه!
زن مسئول دفترعالی‌جناب: چرا؟
مسئول دفتر عالی‌جناب: زورش زیاده!
زن مسئول دفترعالی‌جناب: تو هم بدت می‌اومد ازش؟
مسئول دفتر عالی‌جناب: الان دیگه دوره‌ی اون نیست. بلیط‌ش باطل شده، باید رفت سراغ دیگرون!

دفتر ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب)/ داخلی/ چند روز بعد
ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب): دیگه کارتون به جایی رسیده که توی روی من می‌ایستید؟
مسئول دفترعالی‌جناب: برو بابا!
آبدارچی دفتر: بشین بینیم باء حوصله نه‌ریم!
مسئول حراست: یه بار دیگه صداتُ بلند کردی می‌دم از دانشگاه بندازنت بیرون!
ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب): می‌دم پدرتونُ در بیارن، حالی‌تون می‌کنم با کی طرف‌اید!
رئیس جدید که در راهرو بوده است و همه‌ی ماجرا ها را مشاهده کرده وارد می‌شود و همه خود را جمع و جور می‌کنند.
رئیس جدید: این‌جا چه خبره؟
مسئول دفترعالی‌جناب: هیچی قربان اینا فکر کردن ریاست ارث پدری‌شونه!
آبدارچی: آقا چای بیارم واس‌تون یا نسکافه؟
مسئول حراست: اگه اجازه بدین – به رئیس نگاه می‌کند – این ارازلُ با تی‌پا بندازیم بیرون!
رئیس جدید: می‌گوید همه بروید بیرون!

محوطه‌ی بیرونی دفتر رئیس/ خارجی/ ظهر
مسئول دفترعالی‌جناب و مسئول حراست و آبدارچی با یکدیگر صحبت می‌کنند.
آبدارچی: منظورش! ما رُ اخراج کرد؟
مسئول حراست: این دیگه کیه؟ با خودش‌م قهره!
مسئول دفترعالی‌جناب: فعلا دوره، دوره‌ی اینا س، باید رگ خواب‌شُ پیدا کنیم! پیدا می‌کنیم.
فیلمنامه‌نویس: زرشک! به همین خیال باش… مگه اینکه جنبش دانشجویی مرده باشه که لاشخورها باز بیان تو میدون…

بعد التحریر:

نوشته‌ی بالا سکانسی بود از فیلم «میز ریاست به هیچ‌کس وفا نمی‌کند، حتی به نجارش»! که هنوز ساخته نشده و البته فیلم‌نامه‌ی آن هم نوشه نشده است. خواننده می‌تواند به برداشت‌های تاویلی و هرمنوتیکی دست بزند و یا پست‌مدرن شود و در ذهن خود فیلم را تماشا کند و ببنیده باشد! خیلی هم اگر روشنفکر بازی در بیاورد می‌تواند یک فیلم مستقل و کوتاه داستانی بداند.
به برداشت‌های آوانگادی و استراکچرالیستی این شاهکار هم دیگر کاری نداریم!

از بس که «دانش» جو پرورند!

می خواست انصراف بدهد. رشته ی دیگری قبول شده بود و همین امروز و فردا را فرصت داشت. آنها! هم که فهمیده بودند وقت ش ضیق است همگی! دست به کار شده و بدون فوت وقت کارش را انجام می دادن. حتی همانها!یی که سالی به دوازده ما دریغ از لحظه ای که زیارت شان بکنیم. البته دوستان در این مورد معتقدند که این از بی توفیقی ماست. و ما هم معترفیم که هرچه هست از همین توفیق و این ها ست. اما آنها! خودمی دانند که چه می کنند.
الا ای حال پله ها را از دانشکده ی کشاورزی گرفته تا حقوق و ساختمان اداری و شهید باهنر و… تا !!! شمرد و شمرد و مُرد. می گفتند شعور ندارد که بلد نیست Game Over شود. ما هم معتریف که شعور نیست.
همین امروز و فردا را فرصت داشت که دیگر شده بود همین امروز را فقط. نامه را که باید به نظام وظیفه می داد اشتباه کوچکی رخ داده بود و تاریخ را یکسال کمتر زده بودند. و اتفاق خاصی نمی افتاد الا به اینکه از تحصیل محروم می شد. و باید می رفت خدمت مقدس. با هر بهانه ای که بود فرصت خواست و سراغ صادر کننده ی نامه رفت و گفت شما تاریخ را زده اید 87 در صورتی که این درخواست در دیروز صادر شده و باید به تاریخ امسال باشد. پرسید مگر امروز چه سالی است!؟ گفت خب 88. بعد همان مسئول دوباره پرسید این را کی درخواست دادی؟ گفت دیروز. پرسید خب دیروز چه سالی بوده است!!!؟ نمی توانست جلو خنده اش را بگیرد گفت: معلوم است دیگر 88! قبول نمی کرد.
فکر می کرد می خواهند سرش کلاه بگذارند و از درس و مشق فرار کنند. از بس که آنها! علاقه مند درس و تحصیل دانشجویان اند!!!!
به هر بدبختی ای که بود انصراف داد و به نظام وظیفه رفت و مجوز گرفت و در لحظات آخر ثبت نام کرد.
به آزادی رسید. از نوع اسلامی و دانشگاهی اش. هرچند تازگی نداشت.

حساب و کتاب

نشسته بودم پشت فرمان که پسرک گل فروش پرید جلو ماشین تا روی ترمز بزنم و ماشین بایستد و ماشین پشت سری خودش را از جاده منحرف کند و به ماشینم نکوبد پسرک خود را به پیاده‌رو رسانده و ماشینی که از جاده منحرف شد به من ناسزا می‌گوید. شیشه را پائین می‌کشم که هر چه بر زبانم آمده نثار پسرک کنم. چشمم که به نگاه مظلوم و معصوم و چهره‌ی خاک گرفته‌اش می‌افتد از خودم خجالت می‌کشم. به مسجد رسیده‌ام. که گوشی زنگ می‌خورد. علی از آن طرف خط می‌گوید:
“کجائی؟”
می‌گویم مسجد با دلخوری می‌پرسد: آخرش کار خودت رو کردی؟ شراکتم را با او بهم زده‌ام. همه‌اش از یک اتفاق شروع شد. او خمس نمی‌داد؛ نه‌ این که من خمس می‌دادم، نه هر دومان خمس نمی‌دادیم. علی قرار شد برود مکه‌؛ نمی‌دانم از کجا و چطور حاجی فهمید و‌ بو برده بود که خمس نمی‌دهیم. و به مغازه‌مان آمد. وقتی که گفت خمس بر همه واجب است و صغیر و کبیر ندارد و مال و اموال‌تان اگر خمس ندهید حرام است. بهت برمان داشته بود. از ما اصرار از حاجی انکار. من گفتم حاجی جون! خمس مال پولدارهاست! حاجی نگاهی از بالای عینک به سر تا پایم انداخت و آرام گفت: «مگه تو پول نداری؟» علی در آمد که: «نه حاجی! اونا که اِوِرت پول پا‌رو می‌کنن، اونا که سالی به دوازده ماه وقت نمی‌کنند نماز بخونن از بس مشغول شمردن پول و پله شونن، حاجی گفت: نه عزیز هر کس که در آمد داره بایستی خمس بده حرف حاجی را قطع کردم.» ببین حاجی داری نقض غرض می‌کنی! ماه محرم یادمه یه شب رو منبر گفتی خمس مال اونهاییه که خر و گاو و شتر و کوه طلا و…
که حاجی اجازه نداد ادامه بدهم و گفت:
تو خودت پای منبر بودی و من این‌ها رو گفتم؟
چیزی نگفتم. حاجی ادامه داد: اون زکاته نه خمس! شما باید یه سال خمسی داشته باشین و سر سال از در آمد یکسال تون هر چیزی رو که باقی مانده  حساب کنید و یک پنجم‌اش رو به عنوان خمس بدین به حاکم شرع. علی زد زیر خنده که خدا رو شکر به ما خمس واجب نیست. ما هشت‌مون گرو نه مونه. سر سال سه نار سه شاهی تو جیبمون نمی‌مونه! نفس راحتی کشیدم؛ اما حاجی لبخندی زد و گفت: شما توی یکسال پولی رو که درآمد تون حساب می‌شه خرج می‌کنید؛ سر سال خمسی«همون تاریخی رو که مشخص می‌کنید برای پرداخت خمس» که شد از همه‌ی چیزهایی که قبلاً خریدین مثل نخود و برنج و لوبیا و کتاب و کاغذ و دفتر از هر چی باقی مونده باشه باید حساب‌اش کنید و به اندازه‌ی یک پنجم از خودشون یا از قیمت‌شون رو او بدین. به نظرم رسید کار سختی نیست که علی پرسید:
اگه ندیم؟ حاجی با ناراحتی گفت: خمس سهم امام زمانه و اگر ندین بدون اجازه‌ی امام زمان(ع) از اون پول استفاده کردین، یعنی به اموال امام تعرض کردین. یعنی دزدی،یعنی دیگه علی آقا حج هم نمی‌تونید برید!! حاجی رفت. علی پکر شده بود هر کاری می‌کردم قبول نمی‌کرد؛ باید خمس 30-20 سال کاسبی را یکجا می‌دادیم. اما من گفتم تمام زندگی‌ام را بدهم بهتر از تعرض به سهم  امام زمان(عج) است. علی لج کرده بود. شراکتم را بهم زدم نشستیم با عیال حساب کردیم سهم من از خمسی که باید می‌دادیم چند میلیونی شده بود با قرض و قوله و فروش ماشین پول‌ها را تهیه کردم. قرار شد فردایش به سراغ حاجی بروم مسجد. امروز فردا شده است. از ماشین که پیاده شدم و علی زنگ زد همه‌ی حرف‌ها را دوباره برایش زدم. با دلخوری قطع کرد. وارد مسجد می‌شم  و حاجی را در گوشه‌ی حیاط می‌بینم. پول‌ها را که می‌دهم تعجب می‌کند. می‌پرسد: واقعاً این پول توی حسابت بود؟ ماجرا را تعریف می‌کنم می‌خندد و می‌گوید: نه بنده‌ی خدا! با حاجی نشستیم حساب کردیم همان شد که خودم دقیقاً با همسرم حساب کرده بودیم. حاجی گفت: سعید جان اصطلاحاً ما می‌گوئیم مصالحه، نسبت به وضع مالی و زندگی شما می‌نشینیم و از این چند میلیون آن مقدار را که برایت مقدور است را حساب می‌کنیم و به عنوان خمس می‌دهی. سبک شدم  اما هنوز شرمنده‌ام که چرا این قدر دیر فهمیدم و باز خدا را شکر که فهمیدم! در آخر به حاجی گفتم: حاجی شما از کجا فهمیدین خمس نمی‌دیم؟
حاجی با مهربانی خاص خودش گفت: شما دو تا آب می‌خواستین بخورین سراغ من می‌اومدین؛ کل اهالی محل خمس‌شون رو به دست من می‌رسوندن که بدم به علما، اما شما دو تا تنها قضیه‌ای رو که سراغ من نمی‌اومدین خمس بود. خمس مثل نماز واجبه. مقدارش هم معمولا برای عموم زیاد نیست. ممکنه سالی بگذره و پنج هزار تومن نشه. اما اگر جدا نشه مال ما مخلوط به حرام می‌شه. ما در سال ممکنه بیش از اینها را صدقه مستحب بدهیم ولی واجب یه چیز دیگه است. مثل اینکه 11 ماه از سال را روزه بگیریم و ماه رمضان روزه نگیریم. همه آدم‌های بالغ که درآمد دارند خمس باید بدهند. خمس به مال آدم برکت می‌ده. مراجع هم در خمس سهل و آسان می‌گیرند. مثلاً جهیزیه، پولی که برای خرید خانه است، اموالی که در شأن انسان است و … خمس نداره. شما هم خوبه که اولِ یک ماه قمری را مبدأیی برای سال خمسی قرار بدهی بعد از یک سال در آن روز به اموالت نگاه کنی؛ و حساب کنی یک پنجم آن سهم امام زمان است.

بعد التحریر:

امروز وقتی پیاده به سمت رسانه می آمد م از حرف هایی که درباره ی این داستان زده بود م خجالت کشیدم

استغفرا . . .

عکس‌های روی دیوار

این داستان تقدیم شده است به شاخه‌ی زیتونی که روی دیوار بود

مرد گره کرواتش را محکم بست. مادر پیشانی پسر را بوسید. مرد آخرین پُک را به آخرین سیگارش زد. مادر پلک بر هم گذاشت. مرد خاکسترهایی را که روی کتش ریخته بود با تلنگری تکاند. پسر حلقه‌ی اشک را در چشم مادر دید و پلک مادر روی هم می‌رفت. مرد در صندلی عقب نشست و راننده استارت زد. پسر در چشمان مادر نگاه نکرد و مادر بغضش را در آستانه‌ی انفجار خفه کرد. مرد گوشی تلفن ماشین را برداشت و چیزهایی گفت.
ماشین وارد اتوبان شد. پسر به «عکس» برادر که روی دیوار بود چشم دوخت و باز مادر با صدایی که به شدت می‌خواست بلرزد و نمی‌گذاشت گفت: “رفتنی شدی؟” پسر در چشم سرخ مادر نگاه کرد. مرد توی گوشی گفت:”برقشان را قطع کنید.” راننده توی آیینه مرد را دید که گوشی به دست می‌خندید. پسر فانوسقه را محکم بست و مادر رفتنش را سخت نگاه کرد.
ماشین از تیم حفاظت گذشت و در نزدیکی‌های سازمان ایستاد و مرد پیاده شد. یک نفر با سرعت خود را به او می‌رساند. پسر نگاهی به آسمان کرد، کاپوت ماشین را آرام بست، عکس برادر را از آینه‌ی ماشین آویزان کرد. ماشین رفت و عکس آونگ می‌شد. کسی که به سراغ مرد آمد تند تند حرف زد و در انتظار دستور بود.
مادر عکسی را از گنجه بیرون کشید. مرد گره کرواتش را کمی شل کرد و به کسی که منتظر دستورش بود گفت:” خلاصش کن!” پسر دست بر سینه گذاشت؛ قلبش آرام نبود. مرد با لبخندش لذت تیر خلاص را نگاه کرد.
مادر عکس پسر را در کنار عکس برادر گذاشت. عکس برادر در کنار عکس پدر بود. پسر صدای تیر خلاص را شنید. مرد لذت تیر خلاص را برد و آن یک نفر که منتظر دستور بود در کنار راننده ایستاد و مرد به خونی که از سر زن می‌رفت نگاه کرد.تیر خلاص توی سر زن بود. خون روی زمین درست زیر سر زن پهن شده بود.
مادر عکس پسر را در کنار عکس برادر و عکس برادر را در کنار پدر و پدر را در کنار شاخه‌ی زیتون روی دیوار نگاه کرد. گردنبندی که پلاکش زیتون بود از زیر روسری زن بیرون زد و باز شده بود. مادر شاخه‌ی زیتون را کنار عکس پدر و بالای زیتون عکس زن را دید. مرد به زیتونِ گردنبند نگاه کرد که باز شده بود. زیتون باز شده بود عکس برادر را در قابِ خود، کنار عکس زن نگه داشته بود. پسر چشم بست، پدال گاز را فشرد، چشم‌ها داغ بود، و ماشین سد نگهبان و گارد امنیت را مثل همه و همیشه شکست و محکم به سینه‌ی دیوار فرو رفت و هُرم آتش مرد و نگهبان و کسی را که منتظر دستور بود سوزاند.
آتش به آسمان رفت و مادر عکس‌ها را می‌دید و خواست که این بار گریه نکند. زن از توی عکس به مادر لبخند زد و مادر باز هم گریست.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.