دفتر رئیس/ داخلی/ روز

دفتر ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب)/ داخلی/ چند روز قبل
مسئول دفتر ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب) تازه وارد ه و مشغول مرتب کردن وسائل دفتر است، در حین کار تلویزون را هم روشن کرده و به اخبار گوش می‌دهد. مصوبه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره‌ی ریاست دانشگاه سه‌نقطه [ ... ] است!

خانه‌ی مسئول دفتر ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب)/ داخلی/ شب همان چند روز قبل
زن مسئول دفتر عالی‌جناب: چی شد؟
مسئول دفترعالی‌جناب: چی؟
زن مسئول دفتر عالی‌جناب: عوض شد؟
مسئول دفتر عالی‌جناب: نه!
زن مسئول دفترعالی‌جناب: چرا؟
مسئول دفتر عالی‌جناب: زورش زیاده!
زن مسئول دفترعالی‌جناب: تو هم بدت می‌اومد ازش؟
مسئول دفتر عالی‌جناب: الان دیگه دوره‌ی اون نیست. بلیط‌ش باطل شده، باید رفت سراغ دیگرون!

دفتر ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب)/ داخلی/ چند روز بعد
ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب): دیگه کارتون به جایی رسیده که توی روی من می‌ایستید؟
مسئول دفترعالی‌جناب: برو بابا!
آبدارچی دفتر: بشین بینیم باء حوصله نه‌ریم!
مسئول حراست: یه بار دیگه صداتُ بلند کردی می‌دم از دانشگاه بندازنت بیرون!
ریاست‌عالیه (یا همان عالی‌جناب): می‌دم پدرتونُ در بیارن، حالی‌تون می‌کنم با کی طرف‌اید!
رئیس جدید که در راهرو بوده است و همه‌ی ماجرا ها را مشاهده کرده وارد می‌شود و همه خود را جمع و جور می‌کنند.
رئیس جدید: این‌جا چه خبره؟
مسئول دفترعالی‌جناب: هیچی قربان اینا فکر کردن ریاست ارث پدری‌شونه!
آبدارچی: آقا چای بیارم واس‌تون یا نسکافه؟
مسئول حراست: اگه اجازه بدین – به رئیس نگاه می‌کند – این ارازلُ با تی‌پا بندازیم بیرون!
رئیس جدید: می‌گوید همه بروید بیرون!

محوطه‌ی بیرونی دفتر رئیس/ خارجی/ ظهر
مسئول دفترعالی‌جناب و مسئول حراست و آبدارچی با یکدیگر صحبت می‌کنند.
آبدارچی: منظورش! ما رُ اخراج کرد؟
مسئول حراست: این دیگه کیه؟ با خودش‌م قهره!
مسئول دفترعالی‌جناب: فعلا دوره، دوره‌ی اینا س، باید رگ خواب‌شُ پیدا کنیم! پیدا می‌کنیم.
فیلمنامه‌نویس: زرشک! به همین خیال باش… مگه اینکه جنبش دانشجویی مرده باشه که لاشخورها باز بیان تو میدون…

بعد التحریر:

نوشته‌ی بالا سکانسی بود از فیلم «میز ریاست به هیچ‌کس وفا نمی‌کند، حتی به نجارش»! که هنوز ساخته نشده و البته فیلم‌نامه‌ی آن هم نوشه نشده است. خواننده می‌تواند به برداشت‌های تاویلی و هرمنوتیکی دست بزند و یا پست‌مدرن شود و در ذهن خود فیلم را تماشا کند و ببنیده باشد! خیلی هم اگر روشنفکر بازی در بیاورد می‌تواند یک فیلم مستقل و کوتاه داستانی بداند.
به برداشت‌های آوانگادی و استراکچرالیستی این شاهکار هم دیگر کاری نداریم!

از بس که «دانش» جو پرورند!

می خواست انصراف بدهد. رشته ی دیگری قبول شده بود و همین امروز و فردا را فرصت داشت. آنها! هم که فهمیده بودند وقت ش ضیق است همگی! دست به کار شده و بدون فوت وقت کارش را انجام می دادن. حتی همانها!یی که سالی به دوازده ما دریغ از لحظه ای که زیارت شان بکنیم. البته دوستان در این مورد معتقدند که این از بی توفیقی ماست. و ما هم معترفیم که هرچه هست از همین توفیق و این ها ست. اما آنها! خودمی دانند که چه می کنند.
الا ای حال پله ها را از دانشکده ی کشاورزی گرفته تا حقوق و ساختمان اداری و شهید باهنر و… تا !!! شمرد و شمرد و مُرد. می گفتند شعور ندارد که بلد نیست Game Over شود. ما هم معتریف که شعور نیست.
همین امروز و فردا را فرصت داشت که دیگر شده بود همین امروز را فقط. نامه را که باید به نظام وظیفه می داد اشتباه کوچکی رخ داده بود و تاریخ را یکسال کمتر زده بودند. و اتفاق خاصی نمی افتاد الا به اینکه از تحصیل محروم می شد. و باید می رفت خدمت مقدس. با هر بهانه ای که بود فرصت خواست و سراغ صادر کننده ی نامه رفت و گفت شما تاریخ را زده اید 87 در صورتی که این درخواست در دیروز صادر شده و باید به تاریخ امسال باشد. پرسید مگر امروز چه سالی است!؟ گفت خب 88. بعد همان مسئول دوباره پرسید این را کی درخواست دادی؟ گفت دیروز. پرسید خب دیروز چه سالی بوده است!!!؟ نمی توانست جلو خنده اش را بگیرد گفت: معلوم است دیگر 88! قبول نمی کرد.
فکر می کرد می خواهند سرش کلاه بگذارند و از درس و مشق فرار کنند. از بس که آنها! علاقه مند درس و تحصیل دانشجویان اند!!!!
به هر بدبختی ای که بود انصراف داد و به نظام وظیفه رفت و مجوز گرفت و در لحظات آخر ثبت نام کرد.
به آزادی رسید. از نوع اسلامی و دانشگاهی اش. هرچند تازگی نداشت.

اندر اوضاع و احوال تبریک روز پدر و رویت روی ماه کتابی که چاپ نشد

برگرفته از کتاب به چاپ نرسیده و احتمالا نا نوشته ی هدیه ی پسر از جیب مبارک پدر و رعایت اصل غافلگیری!

حکما اگرتان بگویم که ما روز پدر را هم پدری نکردیم قطعا و یقینا باورتان نمی شود و افاضه می کنید که باز این ما اییم که بهانه و گیر و انقلت کن شده ایم.
اما هرگونه که راغب و مایل و متمایل اید میل کنید! ما را چه کار؟!
این ولد نا خلف ما از فرزندی مان فقط آقا زادگی اش را به ارث برده و است دیگر هیچ!
اما این ملعون و لعین! آمد روز پدر، تبرکی حواله ی ما کرد و ما را حواله بازار. خیال مان خوشاشتاً1 شد که این خلف نا خلف چگونتاً مخلف شد؟! در همین احوال و اراجیف و هذیانات فائقه بودیم که یا خود را در آغوش این پسر نا خلف یافتیم یا آغوش او را در معیت رکاب خویش! و چفت و بست گَل و گردن مبارک مان. تعجب و حیرت وجود مبارک مان را در بر و سر و پیکر گرفته و بود و بوسه های آبدار میرزا ننویس2 بر صورت مان اصابت می کرد و هرچه کردیم نشد و نتوانستیم مانع و رادعی برای این محبت های بیجا و با جایش بگذاریم. در آخر در آمد که روز پدرت مبارک!
گفتیم روز پدرمان یا روز خودمان؟! که افاضه فرمود این از همان صنایع و معادن ادبی است! خوب که گرم بحث و فحث بود برجک بلند بالایش را پایین آوردیم که پدر سوخته این اباطیل و خزعبلات همان اراجیفی است که ابوی معظم و مکرم تو مدت مدیدی است در رسانه می چاپد!
و ای کاش زبان مان لال شده بود و خفقان سراغ مان را گرفته بود و این قدر لفظ قلم نگفته بودیم.
پسر نا خلف ما، میرزا بنویس که بدون هیچ حق کپی و رایتی نام ما را جعل کرده و مقتبس! شده و خود را میرزا ننویس می نامد به سخن در آمده گفت پس پدر معظم و مکرم و مفخم و مقلم3 و مرتب و مشتپ4…
که گفتیم دردت چیست و اصل حرفت را بگو! ما را نپیچان که ما خودمان به قول خودتانی ها «عندِ» این حرف هاییم…
آمد حرف اول ش را بگوید که خاطرش به خاطر خاطرات خاطر میرزایی ما به حرف دومش و بحث چاپیدن و اختلاس افتاد که اضافه کرد ما گاهاً و بی گاهاً مترصد اوضاع و احوال تان بوده و هستیم اما نمی دانستیم که صریحتا اهل اِخُّ و تلاس و اختلاس شده اید!
قافیه را بد باخته بودیم و ناجور سوتی داده بودیم. چیزی بود که هر کار که می کردیم جمع نمی شد. ولی دفعتاً منکر همه چیز و همه کس شدیم. که نه! پدرت را چه به این حرف ها و…
یادش به روز پدر افتاد و قصه ی ماچ! و بوسه هایش را از سر گرفت و مثل سریال ها دوریالی و تک ریالی که بی جا و مناسبت پیام های بازرگانی را چند بار و چندین برابر خود اصل قصه و در حکمت قدسی آب بستن به برنامه سازی تلویزیونی رعایت و اجرا می کنند و حالا قصه ی پیام های بازرگانی اش به آخر آمده بود؛ گفت این هم هدیه برای بهترین ابوی و بهترین میرزا بنویس! از طرف تنها میرزا ننویس!!!
در انتها و اعماق دل مان که هیچ میل و رغبتی به قبول و باور این همه محبت های آنی و دفعه ای نبود ولی این شک و شبهه و این همه بدبینی و غیره و ذلک را کنار گذاشتیم و کلی محبت از خودمان خرج کردیم. محبت هم تنها چیزی است که معمولا دخل و خرجش با هم می خواند!
پسر ناخلف مان که دیگر خلف هم شده بود و حتا بیشتر و حتا تر بهتر! برای احترام به اصل غافل گیری و رعایت تمام شئونات آن ما را و خودش را به راسته ی بازار کشاند و کشید. بعد از آن همه گردش و تفریح و کافی شاپ و نت! و باقی ولگردی ها رسیدیم به جایی و بساطی که چند کتاب کهنه و فرسود و آب خورده! را روی زمین گذاشته بود. طرف که از درد بدخماری زجر می کشید و فریاد بی دوایی استخوان هایش شاید حتا به عرش هم رسیده بود. ناجور لفظ قلم حرف می زد! که «التفاط داژده باژید! من خودم شال های شال اشت که قلم فرشایی می کنم و روژگاری حتا با نیما و فروغ و فرخ و حتا شهراب دم خور و هم پیاله است!!!»
از ترکیب خودش که بگذریم که بدطور آویزان و بلوتوٍٍٍٍٍٍٍٍٍث5 بود که خیلی هم بدتر و ضایع تر از این حرف و حدیث ها بود. بگذریم! به ترکیب نا موزون و هماهنگ جمله های آب آویخته اش که نگاه می کردیم فقط خماری می بارید و دیگر هیچ. اما ته چهره ای به نیما داشت و شاید این بود که باز در بدبینی را بستیم و گوش به دست اراجیفش دادیم.
پسرمان هم شیطنتش را به اوج رساند و در میان آن کتاب ها و کاغذپاره ها خاطرات خاطرخواهی خاطرمیرزا خواطراتی به قلم میرزا بنویس را پیدا کرد و این همان بود که نباید می شد و ما را فلج کرد. پس از قرون متمادی و سال ها پس از مرگ مان از دوباره کتاب نانوشته و به چاپ نرسیده ی هود را زیارت و سیاحت کردیم و عجب حالی بود!
عجب حالی بود غافل از اینکه پسر نا خلف عجب تر نقشه ای برای ما مهیا کرد و بدجور و نا جور ما را پیچاند! و نفهمیدیم روز پدر بود یا پسر…
نصیب ما از پدر بودن و روزش کتاب خیس و خراب و مخدوش و دستنویس خودمان بود که تازه آن را هم همین پسر ناخلف از کاغذپاره های خودمان به سرقت برده بود و آن مافنگی بلوتوث را اسیر و اجیر ما کرده بود…
در همان حال و حوالی و تورق و تصفح کتاب خودمان بودیم که پسرک دست مان را در جیب محترمان برد و دسته ی چک مان را به در آورد و رقمی گفت و ما هم نوشتیم و او ما را بوسه ای حواله کرد و ما هم چک گران قدر و قیمت را امضا!
بعدها که نه، همان چند لحظه ی بعد فهمیدیم در مستی خوشی رویت روی ماه کتاب خویش که بودیم و آن مبلغ هنگفت که تمام حساب و کتاب ما را و دخل و خرج و حتا خودمان را یکی کرد هزینه ی خرید اُتولی بود برای تبریک به ما! وقتی گفتیم پدر سوخته این چه کاری بود و چه کردی گفت با اُتول به خانه ات آوردم که تبریک روز پدر خسته ات نشده باشد…
پانوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــها
1.اولا که این جمع نیست! که باز فکرت به شوق و ذوق در آمدن بیاید و کیفتاً حال و محال کنی که ای ول!! باز هم ما جمع مکثر پخش کردیم، نه پدر جان این کلمه به خاطر اشتباهات تایپی و بی سوادی طراح! این گونه شده و اصلش خوش بوده است نقطه سر خط…
2.میرزا ننویس نام به سرقت رفته ی ما به دست ولد نا خلف خودمان است که اقتباسا از نام ما جعل زده است و خود را در طلیه ی نگارندگی میرزا ننویس می داند!
3.می خواسته خود را صاحب سبک و سیاقی در نوشتار بداند و فکرش آمده که هرکس و ناکسی که بر سر کلمات می کوبد و غلط های زیادی می کند مثل ما! نویسنده ای صاحب سبک است. البته ما کلمه ی زرشک را در این جا مستخق و لایق می دانیم اما احتیاطاً این یکی را قلم می گیریم، چرا که بعداً تر ها وقتی فهمید نویسندگی خیلی هم به ارث و میراث و ژنتیک پیشرفته و پس آن دخل و خرجی ندارد و نویسنده شدن ذاتاً انسان را از همخوانی دخل و خرج باز می دارد… چه قدر وراجیم ما! منظورش نمی دانم چه بوده، اصلا از خودش بپرسد ما نقل قول کرده ایم، نه ترویج قول که…
4.این یکی را در جا سوال کرده و در پوزش هم کوفتم که گفت منظورش خوش تیپ بوده است! اما نمی دانست چه گونه به این صنعت هنری رسیده است.
5.در زمان ما به آدم های نامعلوم و نا مأنوس گم و بی هویت و بی کار و مایه ی ننگ جامعه و دزد و معتاد و…
ممیزی: به خاطر ازدیاد سیاه نمایی در پانویس پیشین، میرزا بنویس از ادامه ی افاضه منع شد!

نکته:

جالب قضیه این بود که محمدعلی پور رفت یه عکس گرفت باب این نوشته!

شماره 128، صفحه 4 رسانه

اندر اوضاع و احوال صف های طویل و عریض برزخ

این نوشته ها به میرزا بنویس معروف شد! هر وقت می نویس م ناراحت می شم که چرا می نویس م! ولی هر وقت می خونم شون از تصمیم م پشیمون می شم

اشاره؛
این نوشتار ستونی در صفحه ی برنا بود که به علل عدیده ای ناکام ماند. اما از آنجا که قرار است به صفحه ی نسل سوم رجعت کند پیشکش حضور می شود. نوشته حاضر اما این بار از کتابی دیگر از کتاب های نانوشته و احتمالا به چاپ نرسیده ی میرزا بنویس خاطراتی انتخاب شده که شاید خواندن ش خیلی خالی از لطف نباشد.
رجوع کنید به شماره های 109 و10 صفحه ی برنا.

تشریف برده بودیم که برویم، و شایداً اگر باد هم کلاه ما را به این اطراف و اکناف می فرستاد پا به این حوالی نمی گذاشتیم. مطمئن این باش که این بار قطع و یقین برای قصه ولالایی نیامده ایم و دل ت را صابون یا شامپو یا ختمی یا هرچه! اصلا به تو چه؟ حالا یکی دلش را صابون می زند یکی روغن! شاید هم این وسط کسی پیدا شد و ختمی زد! مگر من و تو فضولیم؟! تو را نمی دانم اما من که از فضولی به هلاکت افتاده ام. بگذریم که اصلا حال و روزمان مساعد و مناسب فضولی نیست.
در ایام ماسبق وب گرد1 شده بودیم! و طی مسیرمان به گستره2ی عظیم و طویل حضرت گوگول افتاد و نامی بس مضحک و خنده آور را رویت و زیارت نمودیم که اگر چشمان مبارک خودمان به عینه ندیده بود یقیناً محال ممکن بود از کسی حتی مظفر قلی میرزا باور می کردیم. بیچاره مظفرقلی میرزا! آب از دهانت روان شده؟! نه پدر جان هیچ این خبرها نیست نمی خواهم از بلاهایی که به سر مظفرقلی بیچاره و مفلوک آمد بگویم و این که او ازدواج کرد و مهریه ی سنگین کمر خودش و طایفه ی قدر قدرت قجر را شکست و ناصر بدبخت و اقبال را در گور به گور شدن نصرت نمود و هرگز این را نمی گویم که خانم خان چه آتش ها سوزاند و کار مظفر قلی بیچاره و بخت برگشته را تا پای متارکه برد و این را حتما نخواهی از زبان ما فهمید که آیا خاطرالنسا و مظفرقلی با هم کنار آمدند یا خانم خان کوتاه آمد یا… مازیر مشت و زور امانیه 4و گزامه5ی نظمیه حرف نزدم حال تو با چشمک و اخمک می خواهی زیر زبان مرا بکشی که بگویم همان مهریه ی سنگین خاطرالنسا باعث سقوط حکومت قجر شد؟ و بدتر از آن خبط و خطاها و بازی گوشی های مظفرقلی ساده دل موجب تغییر نام خلیج فارس به الخلیج ؟!!
اصلش به تو چه کار که انقلت کنی در کار مردم؟!! شازده ی بی عقل و حواسی دلداده شد و دخترک سر کیسه…
عجب دردی است این خاله زنکی و فال گوش ایستادن ها!! مترصد رتق و فتق امور خودت باش بنده ی ناحسابی، به سمع مستمع ما هم رسیده است که ملت فخیمه بی کار است اما نه دیگر به این غایت! همه را هشته ای و گوش تیز شده ای برای سرک کشیدن در ریز و درشت زندگی پس از مرگ ماریوس کوباس…
چه می گویم؟!! خب سرت در کار خودت باشد لابد حالا که فرمودیم ماریوس کوباس می خواهی حسب عادت و بی کاری پی به جور شوی که این یکی دیگر کیست؟ مستدعی هستیم که ما را بی خیال شوی. این روزها که انتظار نوبت جهنم مان در صفوف متصل و مرتبط می گذرد دربانان6 برزخ کتب ظاله ی آن دار که فانی7 است را برایمان میل8 می کنند و ما پی دی افا9ً تناول مطالعه می نماییم. و خاطرات پس از مرگ ماریوس کوباس هم آخرین رمانی است که…
از آنجا که خیلی فرصت مان فراخ و آویخته و رها نیست و در این جا وقت طلا تر از طلاهای آن دار است که فانی است، و ما را در این لحظه اندک تنفسی عنایت شده به این دخمه ی وُبوبات گردانی10 که پدر جناب بیل گیتس دائر نموده عظیمت نموده ایم و در جریان امور باش! که این جا گرانی بیداد می کند و بی پولی به مراتب آشوبگر تر است.
در همان مکان وبوبات گردی جلوس داشتیم که از اوراق گستره ی گوگول برمان نمودار شد و به شدت و حدت ما را به خنده افکند. همانطور که شرح حیرت مان رفت اگر جز به دیدگان مبارک خود مشاهده ننموده بودیم محالاً بود که قبول و مقبول مان افتد. ابتدائاً انگار کردیم خلیج جدیدی در دنیا راه افتاده و نام ش را الخلیج گذاشته اند و اما هرچه مشاهده نمودیم خلیج اش همان فارس بود اما در اوراق و اوراد این گوگول گیج و گول، الخلیج العربی بس مضحک و لم یتچسبک نمود و ما را روده بر از خنده کرد که تمام سوز سیخ هایی که آن روز در حلق مان فرو رفته بود را به باد فراموشی امانت گذاردیم!
پزشک حاذق مان داروین، اندک آشنایی و شناختی با نقشه کش گول داشت و گفت این موارد طبیعی است و بر اثر اختلالات دماغی روی داده و اصطلاحی گفت که یادم نیست چه بود ولی «فرنی» داشت!! اراجیف زیادی بافت و بسیار فک جنباند اما آنچه ما را دستگیر شد همان فرنی بود و فهم مان شد که طرف فرنی خور شده!!! البت از آن روز در این جا فرنی خور ناسزایی است که از فحش… هم بدتر است!!!
گوگول نوشته بود: الخلیج… و ما از خنده که به فراغ آمدیدم در مسنجر مان به ابوی بیل گیتس نخ دادیم 11و آن بیچاره هم جا خورد و بد نفرین هایی بر خلف نا خلف ش حواله کرد! آن قدر عصبانی بود که از یاد برد وب کم ش سیما و ویس اش صدای انکر ش را متصلاً و مرتبتاً حواله ی ما کرده است. علت این همه ناسزا به بیل را که پرسیدیم به خود آمد و آف کرد!
بلوایی شده بود اینجا آشوب! از کیف و کم ماجرا نپرس که ما هم خیلی اوضاع مان بهتر از احوال تو نیست. وقتی به خاطر شریف خاطرتی مان خطور کرد که نظر ملت معطل و مجرم را به پرسیم یکی از ادی های مسنجر نخ داد که گوگول نظرت را سنج می کند! شنیده بودیم که دما را سنج می کنند اما نظر را؟!! از آن حرف و حدیث ها بود.
نمی دانم از ترس بود یا عدالت! ولی گول گوگول گفت: اگر به ملیونی رسیدید که خلیج تان فارس است و اظهارتان به ما رسید و این جا را انگشت زده و…
حوصله مان دیگرش را تاب نداشت، غرض همان غلط کردیم بود که فهم مان شد.
ما که سالیان دور و درازی را به کتابت و نگارش و کشف صنایع بدیع و عبارت ناب و تازه ی ادبی و بی ادبی می گردیم؛ هیچگاه واژه ای به این حد و غایت مضحک و لم یتچسبک نه دیده بودیم و نه فرض می کردیم، باز هم دست گیج و گول شان درد نکند که موجبات اضمحکاک12 و تفرح ما را فراهم می نمایند. خدای شان فرنی عطا کند!
نوشته شده توسط میرزا بنویس خاطراتی در صف طول و دراز برزخ

پا نوشتــــــــــــــــــــــــــها
1.همان ولگرد ازمنه ی گذشته است!
2.گستره آن چیزی است که شما به غلط آن را سایت می خوانید…
3.چه گوگول چه گوگل؟!!
4.جمع مکسر امنیه و هیچ ربطی به امانیه که دفتر رسانه است ندارد!
5.جمع مکسر گزمه
6.برزخ دربان ندارد؟
چه کسی گفته؟ مگر می شود؟ اصلا مگر تو در برزخی یا ما و ما که نعره ی گاو است و تو…
7.آن دار را که فانی است؛ همان زمین است که تو هم مثل ما انگار می کنی الی الابد آن جا صاحب خانه ای و بعد ها که سیخ داخ در…
چرا نقطه می گذاری؟ این ممیزی ها این جا هم دست از سر ما بر نمی دارند. می خواستم بگویم در حلقت فرو می کنند و …
8.منظورم ایمیل نیست! میل همان تناول است این جا دیگر نه یاهویی هست نه یهویی… هر چه هست «هو» است…
9.همان پی دی اف
10.وبوبات جمع مکسر وب است! و گردان هم جمعی است که نوع آن خیلی وضوح بروز نداشته از کلمه ی گردش گران؛ وبوبات گردان همان وب گرد ها ست و منظور کافی نتی است که پدر بیل گیتس در اسفل درکات دوزخ بنا نموده و شعبه ی برزخی اش را ما مستفیض می شویم. البته به قدر پول خون ابوی ملعون ش…
11.نخ دادن چیزی در مایه های همان لینک است!
12.ترکیبی از دو واژه ی مضحک و اضمحلال است! این دیگر صنعت ادبی نیست، یقینم حاصل است که خود معدن ادبیات نوین پارسیگری است!

اندر اوضاع و احوال خاطرخواهی شازده ی مظفر قلی میرزا 2

برگرفته از کتاب به چاپ نرسیده و احتمالا نا نوشته ی خاطراتِ خاطر خواهیِ خاطر میرزا خاطراتی ! پیرو تماس‌های مکرر و مدام‌تان با اینجانبان و گله‌گذاری‌های بی‌جا و موردتان مشخصاً و مرتبطاً در امور پانوشت‌ها و درخواست‌های عدیده بر حذف آن از این ستون، باید معروض بدارم که این نوشته‌ها در حدود 100 سال پیش به قلم ما مزین شده اند و این الطاف ما ست که از پس قرون متمادی بر پَر دیدگان حضرات مطبوعات‌خوان می‌نشیند و حلاوت خواندن متنی کهن و حتی فهم نکردن آن، بسیار بیشتر از خواندن فهمی آن روزین(1) است. پس بدان که هر که طاووس خواهد می‌رود و آن را می‌خرد! ادامه داستان را از جای دیگری بازگو می‌کنم تا دیگر هوس نقدهای منورالفکر مآبانه جرأت حلول در مخیله‌ات را نیابند. … همه چیز بر وفق مراد یا اصلان یادم نیست اما بر وفق بود. و احتمالا مراد بوده باشد که آورده‌اند آب طلب نکرده مراد است فقط یکبار اصلان شد و الاّ… صور و سات عروسی می خواست به پا شود که مظفرخان(2) با مشروطه موافقت نمود. بله! همانطور که در پانوشت شرحش رفت نام دختر، همان دختر چشم سپید پرنگی خاطره النسا بانو بود که در قسمت قبل کتاب شرح مفصل آن رفت. اما تو به علت اعتراض بیجا به ما از خواندن آن مرحوم شدی! خاطره النسا که دلداگی مظفرقلی را مشاهده کرد من باب انسانیت به او جواب مثبت داد اما مادر مظفر قلی را ویرِ(3) سنت‌شکنی دست داد و در باب مهریه اشکال کرد. این بین دل بیچاره ی مظفر قلی بود که مدام به عِز و جِز افتاده بود. اما این عزازت و جزازت هرگز به پای نعره ای که خانم خان پس از شنیدن ارقام مهریه سر داد نرسید. بماند که مظفرقلی میرزا آن روز را خدا باب نجاتی برش گشود و توانست با پا در میانی ما؛ جناب مستطاب حکیم میرزا بنویس خاطراتی معروف به خاطر میرزا به همراه خاطره النسا به شهر فرنگ برود و از دریچه های تنگ و ترش آن روزگار تصاویر پرتاب اولین کاوشگر(4) مملکت فخیمه را به دفعات مکرر مشاهده کند و حض این را ببرد که باز اگر مشروطه گِلی به سر این مملکت نریخت، بعدها اخبار خوبی در این دیار روایت شد یعنی شود.اگر دیدارمان به قیامت نیافتاد این ماجرا مداماً طویل است. حاشیه؛ این که امروز حال و حوصله‌مان نبود و توان سرکار گذاشتن‌ات را نداشتیم و از آنجا که خبر رسیده بیکاری کمی زیاد شده گفتیم از شمارشان یکی نکاسته باشیم و پانوشتی درخور ننگاشتیم. پانویســـــــــــــــــــــــــ (1) معاصر! (2) مظفرخان پسرعموی بزرگ مظفرقلی میرزا بود که به شدت با ازدواج او با خاطره النسابانو مخالف بود. (3) حال و هوا (4) احساس می‌کنم که باز احساس کرده‌ای برایت قپی آمده‌ام یا به قول بر و بچ دوران خودت خالی بسته‌ام! اگر چنین است مرد باش و در مسنجر برایم آف بگزار تا بفهمانمت یک من ماست چند کیلو و چند گرم کره دارد! بعد التحریر:

این هم باعث شد یه بنده خدایی امر بر ش مشتبه شد! و این قلم و میرزای بنویس ش از حرکت موند تا ماجرای گوگل و خلیج!

اندر اوضاع و احوال خاطرخواهیِ شازده مظفر قلی میرزا 1

برگرفته از کتاب به چاپ نرسیده و احتمالا نانوشته‌ی خاطرات خاطرخواهی میرزا خاطراتی اندر اوضاع و احوال خاطرخواهی شازده‌ی مظفر قلی میرزا؛
عموجان مجلس به آن عظمت و شوکت را به طرفه العینی به توپ بست و انگار1 برَش داشته بود ممکلت بی‌صاحاب است. نه که نبود! مردیکه‌ی سیبیل چخماقی به قاعده‌ی یک جو ارزن یا گندم2 در کاهدان کله‌اش نیستی یعنی نبود. بماند این حرف‌های خاله‌زنکی نه ما را آمده نه شما را رفته.
اصلش خاطرخواهی قلی‌میرزا بود که آس همه را پاس3 کرده بود.
سفر فرنگ را هشته4 بود، با رنگ‌پریده و رخسار برافروخته5 مادر خانم خان را از اندرونی به اندرِ بیرونی کشاند و قصه‌ی دلدادگی را وزوز کرد که خانم خان هول برش داشت “وای پسرم از راه به در شد و دختر چشم سپید پرنگی6 نشسته زیر پای پسرکم و او را خاطر خواست کرده!”
مظفر قلی هم که نه گوشش به هوش بود و نه هوشش به کوش درآمد که مادر خانم خان چه انگار می‌کند؟ این بانوی فخیمه از بلاد انگریزی7 نیستند که. ایشان مثل نور چشمتان محصله آن مکانه8 استنده9.
مادر خانم خان هم که متوجه شد آن پسرک دیروزش مردک امروز شده و این چنین جان می‌کند تا لفظ قلم زبان بچرخاند گفت اندکی صبر سحر نزدیک است.
و فردا روز بود که مادر به خانه‌ی دخترک چشم سپید روانه شد و دریافت که دختر را نام خاطره است…
اگر عمر ما به دنیا بود و حوصله ی شما به جا این ماجرا مدام است10.
حاشیه؛ این که دست به دامن پانوشت شدیم از ناتوانی در شیوه‌ی نگارشمان نبود، بل از کم آگاهی تو بود از این همه حقایق!
■پانویســـــــــــــــــــــــ
1. خیال
2. این یکی را از آن جهت اضافه کردیم که گفته‌اند در ادوار آینده، یعنی آن زمان که تو این را می‌خوانی مملکت فخیمه‌مان به کفایت؛ بل بیش از آن‌ها؛ گندم تولید می‌کند! اگر هم برایت مسئله شده است که ما این را از کجا فهم کردیم آن هم در زمان مشروطه؛ اول که به تو ربطی ندارد. دوم هم وقتی اول آن شد دیگر چیزی برای عرض نیست!
3. «آس همه را پاس کرده بود» معنی خاصی ندارد اما فی‌الحال شما می‌توانی به سبک هندی ما بگذاری یا ارتباطش دهی با پاس کردن واحدهای دانشگاه! فضولی هم نکن که در ایام ما می‌گفتند پاس یا گذراندن؛ فرض هم که نه پاس بود نه شوت… تو مطلب را بخوان!
4. رها کرده بود.
5. کنتراست ادبی است. صنعت جدیدی است که هنوز کشف نشده!
6. در آن هنگام متوهم شدم که اگر سفید را برای پاسداشت پارسی سپید گفته ام الا و لابد فرنگی را هم از بُعد حفظ وزن و آهنگ وصنعت و معدن و قس علی هذا…
7. ابتدا عذرخواه آنم که جمله بالا را نا تمام نگذاشته بودم اما این ممیزی‌ها… اما در توضیح انگریزی باید گفت: انگلیسی.
8. مونث مکان!
9. مونث استند!
10. منظور همان حیلت شهرزاد قصه گوست؛ که این داستان ادامه دارد. حیلت هم همان تکنیک است!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.