حدود 14 سال پیش کلاس چهارم دبستان بودم. آن روزها فکر نمی کردم که 13 – 14 سال آینده روزی برسد و یا اتفاقی بیافتد که مرا به گذشته رفرنس بدهد! دورانی که در مدرسه ی صالحین بودیم دورانی است که خیلی به مقطع تحصیلی و سال خاص ش نمی شود استناد کرد! یکی بخاطر آن که ساختار صالحین که حالت مجموعه و مجتمع آموزشی دارد این خصوصیت را بوجود می آورد و دیگر آن که ما نسل اول محصلین آنجا بودیم. یعنی مقاطع مدرسه تکمیل نبود. یادم هست سال اول راهنمایی که رسیده بودم تازه دبیرستان راه افتاده بود و آن هم فقط اول دبیرستان داشت!
سوم دبستان 19 نفر هم کلاسی بودیم. و معلم مان خانم اشراقی بود. آن 19 نفر کلاس سوم سال 73 که بعد با حذف و اضافه ای به چهارم و بعد پنجم و… رفتیم خاطره ای است همیشگی از دوران کودکی و مقطع دبستان در ذهن م. پس از گذراندن اول راهنمایی مدرسه ام را عوض کردم. اما چیزی که مرا به آن آدم ها و آن خاطرات وصل می کرد دیدن هر از گاهی سید محسن مصطفوی یا سید مصطفی حجازی یا بعضی وقتها سید علی لطیفی بود…
اما از سال گذشته که امیر علم پیدا(!) شد ظاهرا دنیا کوچک تر شده بود. شب آخری که خانه ی سید محمد حسنی زاده روضه بود علی پشم فروش را دیدم که آمار بعضی دیگر از بچه ها را از او گرفت م!
همه ی اینها شاید برایم جالب بود اما نکته ای ترین اتفاق این ایام درس متون فقه 2 در این ترم است. سال 74 که کلاس چهارم بودم معلم قرآنی داشتیم به نام آقای مرادی که بعد از 14 سال در دانشگاه زیارت ش کردم. بعد از 14 سال معلم دیروز قرآن مان امروز و در ترم بهمن سال 88 متون فقه تدریس می کند و باز من روی صندلی شاگردی اش نشسته ام.
البته استاد مرادی هم ملبس شده است به لباس مقدس روحانیت و هم اندکی بیشتر البته! محاسن و موی ش به سفیدی گراییده.
خدا حفظ ش کند انشاالله